<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>میخ فندرسکی</title>
      <link>http://www.mikhfendresky.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2011</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 13 Dec 2011 21:52:30 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>عطش</title>
         <description>دوست دارم بنويسم. واقعن دوست دارم بنويسم...</description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2011/12/post-83/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2011/12/post-83/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزها</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 13 Dec 2011 21:52:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سرب</title>
         <description><![CDATA[امروز صبح دلم شادِ شاد بود. بی خودی؛ الکی. می خواستم زير لب چيزی بخوانم. 
خالی تر از خالی شده بودم. <br>
هر قدر گشتم اما، جز ترانه های سربی نغمه ی ديگری نيافتم.
]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2011/03/post-82/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2011/03/post-82/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سطر</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 08 Mar 2011 19:11:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مرخصی اول</title>
         <description><![CDATA[يک<br>
همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد. ساعتِ حمام بود. فرمانده همه را مجبور کرده بود. با داد و فرياد فرمان می داد تا به خط شویم و تا آن جا قدم رو برويم. خودش هم از عقب دنبال مان می آمد. هفته ی پِيش که رفته بوديم، ياد حمام آشويتز افتاده بودم و به همين خاطر به سرعت برق سرم را شستم و بيرون پريدم. اين بار هم مثل آن دفعه بود با اين تفاوت که وقتی همه به نوبت رفتند تو و لخت شدند معلوم شد که آب قطع است. من اصلن لخت نشدم. رفتم بیرون تا ببينم جناب سروان آن جاست يا نه. رفته بود. ارشد يک نفر را فرستاد تا خبرش کند. برگشتنا گفت که زود برگرديم. نزديک ساختمانِ گروهان، دژبان پفيوس مان ايستاده بود. به خاطر خود شيرينی همه را نگه داشت تا بقيه هم برسند و به خط شده جلوی ساختمان برويم. ده دقيقه ای همين طور گذشت تا بالاخره رفتيم پشت آسايشگاه به خط شديم. سرکار استوارِ جوان آن جا منتظر ما بود. همه را نشاند و دستور داد همه تا پنج دقيقه ی بعد با وضعيت کامل جلوی ساختمان به خط شوند. سه چهار باری با تاکيد گفت که اين پنج دقيقه نه شش دقيقه شود و نه چهار دقيقه. سرم را انداختم پايين و از بلاهت اش حرصم گرفت.
پنج دقيقه ی بعد که برای بعضی ها بعد از شش دقيقه هم شد همه جلوی ساختمان بودند. صدای از جلو نظامِ فرمانده بچه ها را به هول و ولا انداخته بود. آسمان صاف شده بود و از بالای سرمان کلاغ ها سان می ديدند. يکهو جناب سروان گفت آن هايی که می خواهند به مرخصی بروند اعلام کنند. حدودن شصت نفر شديم. برگه های مرخصی را پر کردیم و دوباره قدم رو با ساک و کوله پشتی و کيسه انفرادی سمت درب خروجی راه افتاديم. لعنتی آن جا هم ول کن نبود. يک دو سه می گفت و سر آن هايی که از صف خارج می شدند عربده می کشيد.<br>
دو<br>
ديروز رسيدم. محله ی کوچکمان رنگ ديگری گرفته بود. پاييز از درو ديوارش فرو می ريخت. خاکِ توی پارک نم دار بود. حتمن ديروز باران باريده بود. من، توی لباس های خودم بودم. پيراهن خودم، شلوار خودم و کفش های خودم. که کيپ تنم بودند و مثل آن لباس های نفرت انگيز توی تنم زار نمی زدند. من توی لباس های خودم احساس خوشبختی می کردم و با ولع هوای تازه را توی شش هام فرو می بردم.<br>
رفتم توی خانه. صدای خواهرکم آمد که با تعجب و خوشحالی مامان را صدا می زد. پريدم توی بغل شان. بعد از ناهار شيرجه رفتم توی حمام و دو ساعت تمام حمام نرفتن دو هفته ایم را جبران کردم. خيلی خوب بود. بعدش شبيه آدمی زاد شدم.<br>
سه<br>
کمتر از يک ساعت ديگر بايد راه بيفتم. اصلن نفهميدم اين چند ساعت چه طور گذشت. عهد کرده بودم که اصلن به برگشتن فکر نکنم. اما حالا بايد برگشت.
آن ها نمی توانند. اجازه نمی دهم. نمی توانند من را از من بگيرند. بگذار هر که را می توانند بگيرند. حتا اگر گرگور زامزا هم باشم توی پوستم پنهان می شوم. اين را با اطمينان می گويم.<br>
آنجا فقط دل خوشم به مهربانی آفتاب. صبح های خیلی زود که يکهو از پشت برقع ابرها چشم های مهربانش را بيرون می آورد. چشمکی حواله ام می کند و مرا حين رژه های کسل کننده و حرف های چکشی محو خودش می کند. همين جيره ی تمام روزم را کفايت می کند. 

]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/11/post-81/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/11/post-81/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجباری</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Nov 2010 13:00:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزای روشن خداحافظ</title>
         <description><![CDATA[امروز جنگی همه ی کارهايم را انجام دادم. از حساب باز کردن و دعوا توی آن بانگ گه شان گرفته تا رسيدگی به کارهای شخصی. دم غروب هم رفتم پيش آقا رحیم و موهای کوتاهِ کوتاه ام را از ته تراشيدم. ساعت دوازده نيمه شب را رد کرده. چراغ ها خاموش است. فقط نور مانيتور است که حکومت می کند توی اين چهار ديواری. هيچ حرکتی جز دويدن انگشت هايم روی صفحه ی کيبورد و رژه ی اين پشه ی آواره روی مانیتور نيست. چرا، گه گاهی هم نسيم پاييز خودش را از پنجره ی باز اتاق می دهد تو و پرده را به رقص وا می دارد. توی مغزم هايده کنسرت گذاشته. ول کن هم نيست: &laquo; روزای روشن خداحافظ...&raquo;<br />
ساکم گوشه ی اتاق با آن شکم ورقلمبيده اش زل زده به م. مامان خانوم هزار جور خوردنی و خوراکی توش چپانده. نمی دانم چه طور بايد از پسشان بر بيايم. احتمالن کمک بطلبم...نگاه می کنم به در و ديوار اتاقم. به کتاب هام. پنجره. لباس ها. آه، لباس ها.  بايد سير نگاهشان کنم. چند وقتی رنگشان را هم ديگر نخواهم ديد. يا لااقل کم تر. دلم می سوزد که نشد دن آرام را تمام کنم. سخت است بيرون آمدن از دنيايش. خب ديگر، چاره ای نيست. بايد رفت.<br />
<br />
<font color="#ff6600">ميخ نوشت &ndash; يک :</font> اين مطلب در لحظه و بدون هيچ طرح و اصلاحی نوشته شده. خرده نگير که وقت نبود.<br />
<font color="#ff6600">ميخ نوشت &ndash; دو:</font> گمان نمی کنم تا لااقل بيست روز ديگر بتوانم چيزی بنويسم. شايد بيشتر هم طول کشيد. اما به محض يافتن کوچک ترين فرصتی خواهم نوشت. مشکل اينترنت است.<br />
<font color="#ff6600">ميخ نوشت &ndash; سه :</font> جهت زدودن هر گونه ابهام این را می گويم. بالاخره دوران سربازی ام شروع شد. اصلن تصور نمی کردم بخواهد سراغ من را هم بگيرد. الآن هم سخت است باورش. باور کن.]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/10/post-79/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/10/post-79/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجباری</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 25 Oct 2010 00:45:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دن - سه</title>
         <description><![CDATA[«تو سياهی آشفته ی چشم های بسته اش استپِ برف پوش چرخ می زند و يال پشته ای جنگل پوش تو افق فندقی رنگ است. سوز شدیدی احساس می کند و آن نا را با چشم های سياه و طرح مردانه و مهربان دهان نازنین اش با کک مک ريز و سرخ ميان ابروها و چين های متفکرانه ی روی پيشانی اش کنار خودش می بيند... کلماتی را که از لبانش بيرون می آيد نمی شنود: آن کلمات نامفهوم است و مدام با کلمات ديگر و خنده های ديگری که از جاهای ديگر می آيد بريده می شود اما از برق مردمک چشم هاش و لرزش مژه هاش حدس می زند که از چه حرف می زنند... و آن وقت ناگهان يک آن نای ديگر: آن نای زردروی کبودتابی با آن ردِ اشکِ روی گونه هاش، با آن دماغ تير کشيده اش، و با آن چين دهشت بار درد روی لب هاش...<br>
خم می شود و حفره ی سياه چشم های سردش را می بوسد. ناله يی سر می دهد و برای آن که جلو هق هق گريه اش را بگيرد دهان اش را با کف دست می چسبد.»<br><br>
دن آرام؛ میخائيل شولوخوف؛ برگردانِ احمد شاملو.
]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/10/post-80/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/10/post-80/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ديگران</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 Oct 2010 21:43:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Bang Bang</title>
         <description><![CDATA[<div align="left">Seasons came and changed the time<br />
When I grew up, I called him mine<br />
He would always laugh and say<br />
&quot;Remember when we used to play?&quot;<br />
<a href="http://www.fileden.com/files/2008/12/10/2218165/Nancy%20Sinatra%20-%20Bang%20Bang.mp3">My Baby Shot Me Down</a><br />
By: Nancy Sinatra</div>]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/10/bang-bang/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/10/bang-bang/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نغمه</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 04 Oct 2010 17:12:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خزانِ ماه</title>
         <description><![CDATA[گرگ و ميشِ صبح درخت ها با پچ پچ پاييز بيدار شدند. تن  سبز برگ های تابستان  لرزيد. یکی شان جدا شد ؛ از آن بالا سريد و مستانه روی شانه های زمين آرام گرفت. گنجشک های کوچولو روی شاخه ها توی پرهاشان باد انداختند و چسبیدند به هم. ماه که ديگر نمی توانست  چشم های خمارش را نگه دارد کجکی لبخندی زد و پتوی ابر را پیچيد دورش. مرد نگاهی به ماه انداخت. به بدنش کش و قوسی داد، دست هاش را گذاشت توی جیبش و راه افتاد.<br>
روی خاکی که تا ديروز هنوز گرم بود برگ، تک و تنها رو به وسعت افق توی دلش حسرت ما بودن می کشيد. توی کوچه بوی دفتر نوی بچه مدرسه ای ها پیچيد.  پنجره ها بسته شدند. خانه ها آبی شدند. خزان روی همه ی در و ديوار شهر جا خوش می کرد. مرد چشم های پاييزی اش را از روی زمين بلند کرد. آهسته قدم بر می داشت. توی دلش ابرها روی ماه را پوشانده بودند. ماهِ دلش، ماهِ چارده روزه بود. ايستاد. سرش گيج رفت. دست ها را جلوی صورت اش گرفت. می خواست ابرها را پس بزند. ولی بادِ پايیز  نمی گذاشت. باد هل می داد و ماه را از او می گرفت. مرد باز دست ها را تکان داد. ابرها فشرده شدند. از زور فشار کبود شدند. توی چشم های مرد باران آمد. دانه ها لغزيدند روی گونه ها. خودشان را تا چانه رساندند و بعد چِلِک. افتادند روی برگ. مرد نشست روی زانوهاش. برگ را گرفت توی دو دستش و بلند شد. گذاشتش روی شاخه ها و  نگاهی انداخت به ش. <br>
آن بالا ماه توی خواب و بيداری بود. مرد سرش را بالا گرفت. چشمکی به ماه زد. دست هاش را دوباره گذاشت توی جيبش و ارام روی تن خاکی جاده دور شد.
 
]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/09/post-78/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/09/post-78/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بند</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 12 Sep 2010 19:05:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دن-دو</title>
         <description><![CDATA[چهل پنجاه روزی می شود که شروع اش کردم. تا همین يک هفته ی پيش نک و نال کنان چند ورقی می زدم و می گذاشتم اش گوشه ای تا نگاه پر حسرتش را بدوزد به دست هايم. که کی بشود وزنش را بيندازد روی بند انگشت ها. هوای خواندن از سرم پريده بود. هوای نوشتن هم. نپرس تا نگويم از سوداهايی که توی دهليزهای سرم مثل باد اين سو و آن سو می رفت. حالا يک هفته ای است که سمن ها را ريختم دور و ياد ياسمن ها کردم. ياد روزهای غرق در صفحه های سفيد کتاب ها. بگذار روزهام را با همين دلخوشی هايم سر کنم.
<br>
بعد از «برادران کارامازوف» بلند ترين متنی است که شروع به خواندش کرده ام. لذتی دارد که تا نخوانی ندانی.  «دنِ آرام» شده شب چره ی اين روزهام. خيره می شوم به تصويری که «شولوخوف» روی بوم نگاشته و يکی يکی بغل می گيرم واژه هايی که «شاملو» برايم دستچين کرده. حيفم می آيد اين چند سطر را مرور نکنم.<br>
«هيمه بار دودناک پروين تو آسمان می سوخت. هفت اورنگ مثل ارابه ی چپ شده يی که مال بندش يک بر به هوا رفته باشد کنار راه شيری افتاده بود. ستاره ی قطبی در شمال نور لرزانش را به تانی می افشاند...»]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/09/2/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/09/2/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ديگران</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 23:22:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دن-يک</title>
         <description><![CDATA[« شب پای تپه ی بلندی که تاسیِ فرقش را شن زردی پوشانده بود اتراق کردند. ابر تيره يی از مغرب می آمد که از بال سياه اش باران می چکيد. اسب ها را از آب گيری آب دادند. فشار باد، بيدمشک های غمبار خاکريز دور آب گير را خم می کرد. تصوير شکسته ی آذرخش بر سطح آب جل وزغ پوشی منعکس می شد که از موجک های حقيری پولک پولک بود. باد چنان لئيمانه قطره های باران را تخس می کرد که انگار کف دست خاک صدقه می گذاشت... »
<br><br>
دن آرام؛ میخائيل شولوخوف؛ برگردانِ احمد شاملو.]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/08/1/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/08/1/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ديگران</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 31 Aug 2010 23:22:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Inglourious Basterds</title>
         <description><![CDATA[<div align="center"><a href="http://www.imdb.com/title/tt0361748" target="_blank"><img width="400" height="252" border="0" align="middle" alt="" src="http://streem.us/assets/picture245091t.jpg" /></a><br />
<a href="http://www.imdb.com/title/tt0361748" target="_blank"><img border="0" align="middle" src="http://streem.us/assets/picture245070t.jpg" alt="" /></a></div>
<br />
<div align="left"><a href="http://www.imdb.com/title/tt0361748" target="_blank">Inglourious Basterds</a></div>]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/08/inglourious-basterds/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/08/inglourious-basterds/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نما</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 30 Aug 2010 15:10:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آشنا</title>
         <description><![CDATA[اين نوشته مخاطب خاص دارد.<br><br>
يک<br>
دستت را بده برويم به شش سالگی ام. سر ظهر، بعد از ناهار، مامان، من و آبجی کوچيکه را از لولو خورخوره می هراساند که اگر نخوابيم و آرام نگيريم از دريچه ی کولر می آيد توی اتاق و يک لقمه ی چربمان می کند. نگاه می کنيم به هم و چشم هايمان برق می زند. می رويم کنار مامان و خودمان را می زنيم به خواب؛ که لولو خورخوره را صدا نزند. آخر دوست نداشتيم برويم توی دهان چندش آورش و آب دهانش تمام بدنمان را خیس کند... مامان خوابش می برد. بلند می شوم و به خواهر کوچولوم نگاه می کنم. آرام صداش می زنم. به! قيافه اش را نگاه! عروسکش را گرفته توی بغلش و بعله، خوابش گرفته. آسته آسته بلند می شوم و می زنم بيرون. توی حياط. چهارپایه ی آهنی را که آفتاب آن قدر شلاقش زده تا بيچاره تنش از داغی ذق ذق کند، به زحمت جابه جا می کنم. آخ دستم!... می روم روی ديوار و از آن جا می پرم روی پشت بام. فش فش کولر می آيد توی گوشم. پاورچين می روم سمتش و زيرچشمی نگاهش می کنم. نه؛ جلو نمی روم. نمی خواهم. اگر يکهو لولوهه پريد بيرون و مرا توی دهنش انداخت چی؟!<br><br>
دو<br>
می روم می نشينم زير سايه ی ديوار مدرسه که چسبيده به خانه مان. آفتاب، چشم هاش را بازِ باز کرده و قشنگ زل زده پايين. کوچه دلش لک زده پسربچه ای با توپش  سر و صدا راه بيندازد؛ ورجه وورجه کند. اما توی اين خانه ها بچه ای پيدا نمی شود. توی گوش درخت ها هيچ بادی نمی پيچد. عوضش صدای کفترهای بغ بغوی همسایه می رود توی مخ من و کفرم را بالا می آورد.<br>
نگاه کن. شش سالگی ام نشسته  توی سايه ی تن آن مدرسه؛ که ديگر نيست. دمپايی های پلاستيکی اش را درآورده و پاشنه ی پاهاش را گذاشته رويش تا عرق نکند. سرش را انداخته پايين و مورچه کوچولو را نگاه می کند که می رود روی پاهاش و قلقلکش می دهد.<br>
نگاه می کنم به پاهام. چه قدر عجیب اند. پای آدم ها چرا اين شکلی است؟! دست هام را نگاه. اين ها دست های من است؟ اصلن کی گفته بايد دست های من اين شکلی باشد و مثلن شبيه دست های پلنگ یا عقاب نشود. دست می کشم به صورتم. اجزای صورتم را لمس می کنم به دمبال چيز آشنايی. من کی ام؟! بيرون می آيم و مثل غريبه ها خودم را ورانداز می کنم. <br>
شش سالگی ام نشسته توی آن سايه. روی پشت بامی که به پهنای تمام دنیاست. و هيچ کس ديگری جز مورچه ها و کفترهای بغ بغو پيدا نمی شود. شش سالگی ام آدم اول می شود.<br><br>
سه<br>
بيا تنهايش بگذاريم و برويم توی آن خيابان. که گرم بود و بوی موهات چشم هام را وادار می کرد به دويدن. خيابان خالی شد. آدم ها محو شدند. فقط تو بودی و بوی موهات. من، بچه شدم. تو هم شدی. دستم را گرفتی و دور از چشم مامان رفتيم روی همان پشت بام. تکيه داديم به ديوار مدرسه که سايه اش ديگر دلچسب بود و خنک. من نگاهت می کردم. دست هات را گرفته بودم و نگاهت می کردم. غريبه ای نبود. هر چه بود آشنا بود. تو آشنا بودی. من آشنا بودم. تو بودی و من.<br>
ما، بزرگ شدیم با هم. قد کشيديم. از شش سالگی تا حالا. چه باک اگر شب من برای تو روز است و روزهای من برايت شب. چه باک که تو آن سوی اين توپ خاکی هستی و من اين سو. ستاره ها را که داريم. آينه ی ماه که هست توی دست هامان، نيست؟ من دلخوشم به اين ها. واژه هام را می ريزم توی سبدشان و نگاهم را می سپارم دستشان. که صبح، بيدار که شدی، کنار بالشت ببينی. هاج و واج نگاهش کنی و تازه دوزاری ات بيفتد که، آها! اين هم کادوی رفيقم.<br><br>
تولدت مبارک رفيق. 

]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/08/post-77/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/08/post-77/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزها</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 26 Aug 2010 00:20:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماه</title>
         <description><![CDATA[آن روز تا پای جان دویده بودم. از درخت ها می گذشتم و دشت های وحشی پر زنبق را رد می کردم. چشم هايم بسته بود. سنگينی پلک ها، چشم ها را ناامید کرده بود.  فقط بو می کشيدم. روز بود و من بوی ماه می شنيدم. به پاهايم دلداری می دادم و خود به چيزی که می گفتم اطمينان نداشتم. دل تاب ايستادن نداشت و پا، نای دويدن. <br>
سال ها گذشت و شب هرگز اتفاق نیفتاد.  زندگی قبل از آن روزم را به خاطر نمی آورم. حتا ديگر نمی دانم کی ام. پاها ديگر سر خود شده اند و می دانند که چاره ی ديگری جز دويدن ندارند. سال ها گذشت و هنوز روز است. من بوی ماه می شنوم.  
]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/07/post-76/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/07/post-76/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بند</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 13 Jul 2010 23:03:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هيس</title>
         <description>شب هايی هست که برای ناز انگشت هات، قطره های اشک هم دیگر را جلو می زنند. خيره می شوی به سقف و بو می کنی کمندی را که نيست. گونه ات خيس می شود. پلک ها را می فشاری و صورتت را فرو می کنی توی بالش.</description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/06/post-75/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/06/post-75/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سطر</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 17 Jun 2010 00:47:10 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تشنه</title>
         <description>توی دستم است، اما نيست. چقدر فاصله! انگار که دوربينت را برعکس گرفته باشی. ولی با همان اندازه و همان طراوت. تشنه می شوم. بايد دستم را جلو بياورم. بايد تنش را گاز بگيرم. خونش را بمکم. سیراب شوم. نمی توانم. نمی شود... غلتی می زنم. اتاقِ تاريک را می بينم؛ پر از صدای نفس های لولوی توی کولر. می نشينم. رخوت توی تنم را می سپارم به لحاف، کنارش می زنم. پاهام را می کشم روی زمین. خب، اين هم يخچال. کورمال کورمال دستم را فرو می کنم توی شکمش. لعنت! سيب نداريم. دستم آن تو می خزد. يالا. دستم را بيرون می کشم. دهان یخچال را می کوبم به هم. چاقو را برمی دارم. خوب به برقش نگاه می کنم. کيوی را می گيرم توی آن يکی دستم و پوستش را غلفتی می کنم. پلک هام کيپ می شوند. دندان هام را فرو می کنم توی تنش. تف!.. گنديده. پرتش می کنم تو سطل زباله، دهانم را آب می گيرم و پاکشان می روم زِير نفس های لولو. </description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/06/post-74/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/06/post-74/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بند</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 13 Jun 2010 23:31:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رسوب</title>
         <description><![CDATA[نیمه شب چيزی مثل رسوب توی مغزم غل غل می زند. اين پهلو آن پهلو می کنم. بايد بلند شوم.  گورستان را پشت سر بگذارم. گردنبندم را بیندازم زیر پيراهنم. توی تاريکی، آرام آرام فاصله بگيرم. که حتا زنجره ها بويی نبرند. قدم بزنم. دور شوم؛ و ماه را بو بکشم... بايد بلند شوم.<br />
&nbsp;<br />
<font color="#ff6600">میخ نوشت:</font> این جا قدری خانه تکانی می خواهد.]]></description>
         <link>http://www.mikhfendresky.com/2010/06/post-73/</link>
         <guid>http://www.mikhfendresky.com/2010/06/post-73/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 07 Jun 2010 01:13:39 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

