June 17, 2010
شب هايی هست که برای ناز انگشت هات، قطره های اشک هم دیگر را جلو می زنند. خيره می شوی به سقف و بو می کنی کمندی را که نيست. گونه ات خيس می شود. پلک ها را می فشاری و صورتت را فرو می کنی توی بالش.
November 9, 2009
بايد بروم به قبرستان شهر. تکه ای از سنگ لحد پيدا کنم. گردنبندی بسازم، بياويزم از گردنم. بيفتد روی سينه ام. آرام بگيرد کنار قلبم. مبادا فراموش کنم.
September 21, 2009
من، آن کاغذهای سياه شده ام. يله، پهن، روی ميزِ کنار پنجره. غبار ساليان دراز روی تنم. هجاهايم، واژه هايم، مدفون زير وزن کی، چه وقت، کجا. در سر خيال باد می پرورم. خيال خاطره ی فيروزه ای چشم هات. می دانی که باد با کاغذها چه می کند!
September 5, 2009
کوچه بغ کرده؛ تنها، توی ظهر تابستان. خانه ها از زور گرما چشم ها و دهانشان را بسته اند. صدای فش فشِ کولرها گوشش را کيپ کرده. کوچه دلش لک زده برای قلقلک های يک توپ پلاستيکی دولايه. برای خيال های خوشمزه ی خاله بازی دخترک ها. يا پرسه های بی هدف يک عاشق سوخته دل.
August 28, 2009
صبح ِ پيش از بيدارشدن آفتاب.
صبح ِ آخرين پله.
صبح ِ دشت پر زنبق.
صبح ِ خشکيدن دانه ها که نه، جويبار عرق.
صبح ِپرتاب پاپوش های مندرس.
صبح ِ توی قهقهه ی چشم هات.
صبح ِ سکون.
آری. دلخوش می مانم.
August 21, 2009
April 29, 2009
پيش تر هوس بود و ترديد داشت برای گام از گام برداشتن. حالا اما، استدلال می دود.