March 8, 2011

امروز صبح دلم شادِ شاد بود. بی خودی؛ الکی. می خواستم زير لب چيزی بخوانم. خالی تر از خالی شده بودم.
هر قدر گشتم اما، جز ترانه های سربی نغمه ی ديگری نيافتم.

لينک مطلب | نظرات (3)

June 17, 2010

شب هايی هست که برای ناز انگشت هات، قطره های اشک هم دیگر را جلو می زنند. خيره می شوی به سقف و بو می کنی کمندی را که نيست. گونه ات خيس می شود. پلک ها را می فشاری و صورتت را فرو می کنی توی بالش.

لينک مطلب

November 9, 2009

بايد بروم به قبرستان شهر. تکه ای از سنگ لحد پيدا کنم. گردنبندی بسازم، بياويزم از گردنم. بيفتد روی سينه ام. آرام بگيرد کنار قلبم. مبادا فراموش کنم.

لينک مطلب | نظرات (2)

September 21, 2009

من، آن کاغذهای سياه شده ام. يله، پهن، روی ميزِ کنار پنجره. غبار ساليان دراز روی تنم. هجاهايم، واژه هايم، مدفون زير وزن کی، چه وقت، کجا. در سر خيال باد می پرورم. خيال خاطره ی فيروزه ای چشم هات. می دانی که باد با کاغذها چه می کند!

لينک مطلب | نظرات (2)

September 5, 2009

کوچه بغ کرده؛ تنها، توی ظهر تابستان. خانه ها از زور گرما چشم ها و دهانشان را بسته اند. صدای فش فشِ کولرها گوشش را کيپ کرده. کوچه دلش لک زده برای قلقلک های يک توپ پلاستيکی دولايه. برای خيال های خوشمزه ی خاله بازی دخترک ها. يا پرسه های بی هدف يک عاشق سوخته دل.

لينک مطلب | نظرات (1)

August 28, 2009

صبح ِ پيش از بيدارشدن آفتاب.
صبح ِ آخرين پله.
صبح ِ دشت پر زنبق.
صبح ِ خشکيدن دانه ها که نه، جويبار عرق.
صبح ِپرتاب پاپوش های مندرس.
صبح ِ توی قهقهه ی چشم هات.
صبح ِ سکون.
آری. دلخوش می مانم.

لينک مطلب | نظرات (1)

August 21, 2009

گفتا برون شدی به تماشای مـاه نو
از مـاه ابروان منت شـرم باد رو
«حافظ»

ميخ نوشت: تمرين سحرخيزی کنيم.

لينک مطلب | نظرات (1)