July 13, 2010
آن روز تا پای جان دویده بودم. از درخت ها می گذشتم و دشت های وحشی پر زنبق را رد می کردم. چشم هايم بسته بود. سنگينی پلک ها، چشم ها را ناامید کرده بود. فقط بو می کشيدم. روز بود و من بوی ماه می شنيدم. به پاهايم دلداری می دادم و خود به چيزی که می گفتم اطمينان نداشتم. دل تاب ايستادن نداشت و پا، نای دويدن.
سال ها گذشت و شب هرگز اتفاق نیفتاد. زندگی قبل از آن روزم را به خاطر نمی آورم. حتا ديگر نمی دانم کی ام. پاها ديگر سر خود شده اند و می دانند که چاره ی ديگری جز دويدن ندارند. سال ها گذشت و هنوز روز است. من بوی ماه می شنوم.
June 13, 2010
توی دستم است، اما نيست. چقدر فاصله! انگار که دوربينت را برعکس گرفته باشی. ولی با همان اندازه و همان طراوت. تشنه می شوم. بايد دستم را جلو بياورم. بايد تنش را گاز بگيرم. خونش را بمکم. سیراب شوم. نمی توانم. نمی شود... غلتی می زنم. اتاقِ تاريک را می بينم؛ پر از صدای نفس های لولوی توی کولر. می نشينم. رخوت توی تنم را می سپارم به لحاف، کنارش می زنم. پاهام را می کشم روی زمین. خب، اين هم يخچال. کورمال کورمال دستم را فرو می کنم توی شکمش. لعنت! سيب نداريم. دستم آن تو می خزد. يالا. دستم را بيرون می کشم. دهان یخچال را می کوبم به هم. چاقو را برمی دارم. خوب به برقش نگاه می کنم. کيوی را می گيرم توی آن يکی دستم و پوستش را غلفتی می کنم. پلک هام کيپ می شوند. دندان هام را فرو می کنم توی تنش. تف!.. گنديده. پرتش می کنم تو سطل زباله، دهانم را آب می گيرم و پاکشان می روم زِير نفس های لولو.
October 14, 2009
ديدم يکهو توی دستم نشسته و جای يک گاز بزرگ مانده روی تنش. ابروهام به هم گره خورد. «اين ديگه از کجا پيداش شد.»
زردِ زرد نه. کمی هم سبز؛ سبزِ خيلی يواش. روی پوستش دانه های سياه بود. دانه های خيلی ريز. مثل کک و مک های صورت دخترها. از فرق سرش هم يک تار موی گردن کلفت علم شده بود. چرخاندمش و زل زدم بهش. بعد دماغم قلقلکش آمد و من با ولع مشت و مالش دادم. بويش اتاق را برداشت. دماغم نه؛ همان يارو را می گويم. بو کشيدم. اوف. باز بو کشيدم. عجب بويی! نگاهش کردم. برق می زد. « اين جوريه آره؟» دهانم را باز کردم و جای يک گاز بزرگ ديگر را روی بدنش گذاشتم. جويدم. چشم هام را بستم و گوش کردم به «خرچ خرچ» ها. گاز بعدی. بهش امان ندادم. خيلی کيف داد. می دانيد؟ من به هيچ کوفت و زهرماری فکر نمی کردم و فقط سيبم را می خوردم.
October 2, 2009
شب، تاريک بود. بوف، مانده بود برود يا نه. باد، روی تن درخت ها می خزيد. صدای موج می آمد. و صدای همنوايی زنجره ها. من خوابم برد. از درخت ها گذشتم. از اسب ها که ميان درخت ها مست شده بودند گذشتم. ماه، از آن بالا نورش را ريخته بود روی ساحل. تو، ساحل شده بودی. صدای موج می آمد. جلو رفتم. دريا تاريک بود. دريا، موهای تو بود. موهای تو بوی خوب می داد. من رفتم توی دريا. تو موهايت را تاب دادی. طوفان شد. من غرق شدم.
September 25, 2009
صبح خيلی زود، زودتر از اين که سپيده بزند، نقاش کوچولو از خواب بيدار شد. خميازه ی جانانه ای کشيد و بدن کوچکش را کش و قوسی داد. دست و رويش را که شست و خشک کرد، برگشت توی اتاقش و رفت ايستاد کنار پنجره. همان طور که بيرون را نگاه می کرد، و هوای تازه خواب را از سرش می پراند، يکهو فکری به ذهنش رسيد. مثل هميشه دو دستش را برد بالا، سرش را خاراند و توی اتاق دو سه دوری قدم زد.
رفت سراغ گنجه ی عزيزش، که پر بود از چيزهای عجيب و غريب. درش را باز کرد و با چشم های برق زده نگاهش کرد.
August 14, 2009
خاکش گرم و نم دار است. مشتی برمی دارم و می گيرم جلوی صورتم. بو می کنم. بوی بهار را می دهد. بوی باران را وقتی که می رسيد به پای باغچه ی خانه مان. ماه کامل است. نورش را ريخته توی اين حفره ی تنگ خاکی. دراز کشيده ام. آن بالا درخت پير شاخه های لرزانش را گرفته جلوی چشم هام. مثل هميشه. مثل آونگی که بگيرند جلوی صورتت تا خوابت کنند. اما وقتی درب اين شيشه ی کوچک باز شود و مايع بی رنگش توی تنم جاری شود، همه چيز تمام می شود. ديگر نه صدای سگ های ولگرد دهکده را خواهم شنيد، نه چهره ی مرموز اين درخت پير با سکوت کشنده اش را خواهم ديد.
اگر می دانستم، همان وقت تمامش می کردم. شايد هم جرأتش را نداشتم. گمان می کردم اگر نباشد اين تکه گوشت صنوبری، تمام اين رنج ها محو می شوند. ديگر اين تو چيزی نخواهد بود که غروب ها متورم شود، آن قدر بزرگ شود طوری که تمام خانه را پر کند، از پنجره ها بزند بيرون و تمام دهکده را بپوشاند. راستش به ديگران حسادت می کردم. چرا مثل آن ها سر در گريبان نبودم. خسته شده بودم از پرسه های شبانه. از بی خوابی های پرکابوس.
نيمه شبی از ته گنجه ی توی انبار صدام زد.همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد. تاب مقاومت نداشتم. رفتم سراغش. دشنه، حالا ديگر توی دستم بود. چشم هام را بستم و از توی قفسه ی سينه بيرونش کشيدم. جعبه ای پيدا کردم و توی آن گذاشتمش. به سرعت از دهکده خارج شدم. رفتم. تا درخت پير رفتم. خودش بود. بايد همين جا دفنش می کردم.
اوايل همه چيز خوب بود. يعنی همه چيز برايم يکسان بود. هيچ چيز معنای خاصی نداشت. نه آدم ها، نه زوزه ی گرگ ها و نه شکوفه دادن گل ها. فقط از يک چيز هراس داشتم و آن درخت پير بود. زمانی که از کنارش می گذشتم، جاذبه ای ميخکوبم می کرد. انگار که کاه و کهربا. هر روز که می گذشت اين مغناطيس شدت می گرفت. تا جايی که زندگی را بر من حرام کرد. شب و روزم کنار اين درخت می گذشت. انگار طلسم شده بودم. راه بازگشتی نبود اما.
نسيم خنکی از آن بالا می خزد توی حفره. مشتم را باز می کنم. خاک، می ريزد روی سينه ام. گرماش را حس می کنم. داغ است و سوزان. مثل آن تکه ی صنوبری. نگاه می کنم به شيشه ی کوچک توی دستم. به مايع بی رنگش که اگر توی بدنم برود و در رگ هام جاری شود، من خوابيده ام. جای تمام آن شب ها خوابيده ام.
May 5, 2009
خانم موطلايی خوش هيکل را می گيرد توی دست های کوچکش. انگشت های ظريف با ناخن های صورتی اش را می کشد روی موهای طلايی خانم و او را روی پاهاش می گذارد. پشت سرش، دست های مهربانی، مشغول بافتن موهای خرمايی بلندش هستند. گه گاه دست ها روی سرش می روند و گرما را از آن بالا سر می دهند و باز مشغول بافتن می شوند.
موهای خرمايی، ديگر بافته شده اند. خوشه ی بافته شده را که انتهاش با روبانی صورتی بسته شده، جلوی صورتش می گيرد و نگاهش می کند. دست خانم موطلايی را می گيرد و می رود می ايستد روبه روی آينه. خانم را روی زمين، کنار آينه می گذارد و بر می گردد جلوی آينه. چند حرکت آکروباتيک. اول پل می زند، بعد پاهاش را از دو طرف باز می کند و دست آخر دو سه دور چرخ و فلک می زند.
از توی آشپزخانه، صدای آرامی دست هاش را می گيرد و می بردش سر ميز ناهار. دست های مهربان غذايش را روی ميز می گذارد. کشک بادمجان، نان تازه ی برشته و سبزی های شسته شده با تربچه های قرمز بازيگوش. دست ها با مهارت اين ور و آن ور می روند. نان را برمی دارند، تکه ای جدا می کنند، لقمه ای درست می کنند و می دهند به دست های کوچک با ناخن های لاک زده.
کم کم از توی پنجره صدای بچه مدرسه ای ها می آيد. ناهار را خورده نخورده بلند می شود. خانم را بر می دارد و با عجله به سمت در می دود. در را باز می کند. اول با خجالت روی پاشنه ی در می ايستد، بعد کم کم بيرون می رود و روی سکوی دم در می نشيند. دختر ها تعطيل شده اند. مانتو های طوسی پوشيده اند با مقنعه ی سفيد. کيف هاشان را روی کولشان يا به دست هاشان گرفته اند و دسته دسته از کنارش رد می شوند. عده ای هم تنها هستند. ذوق زده، خيره می شود به دخترها. گروهی از مقابلش رد می شوند و يکهو می زنند زير خنده. او هم خنده اش می گيرد.
ديگر همه ی دختر ها از مدرسه بيرون آمده اند و به سمت خانه هاشان می روند. کوچه خلوت می شود. صدای آقای روسری فروش که هميشه يک ساک بزرگ پر از روسری با خودش دارد، از ته کوچه شنيده می شود. گنجشک ها روی درخت ها آواز می خوانند. خورشيد از آن بالا می تابد و پاهای کوچک او را گرم می کند. از لای در بوی کشک بادمجان می آيد. دست خانم موطلايی را می گيرد، می ايستد و پشت در ناپديد می شود.