September 12, 2010

گرگ و ميشِ صبح درخت ها با پچ پچ پاييز بيدار شدند. تن سبز برگ های تابستان لرزيد. یکی شان جدا شد ؛ از آن بالا سريد و مستانه روی شانه های زمين آرام گرفت. گنجشک های کوچولو روی شاخه ها توی پرهاشان باد انداختند و چسبیدند به هم. ماه که ديگر نمی توانست چشم های خمارش را نگه دارد کجکی لبخندی زد و پتوی ابر را پیچيد دورش. مرد نگاهی به ماه انداخت. به بدنش کش و قوسی داد، دست هاش را گذاشت توی جیبش و راه افتاد.
روی خاکی که تا ديروز هنوز گرم بود برگ، تک و تنها رو به وسعت افق توی دلش حسرت ما بودن می کشيد. توی کوچه بوی دفتر نوی بچه مدرسه ای ها پیچيد. پنجره ها بسته شدند. خانه ها آبی شدند. خزان روی همه ی در و ديوار شهر جا خوش می کرد. مرد چشم های پاييزی اش را از روی زمين بلند کرد. آهسته قدم بر می داشت. توی دلش ابرها روی ماه را پوشانده بودند. ماهِ دلش، ماهِ چارده روزه بود. ايستاد. سرش گيج رفت. دست ها را جلوی صورت اش گرفت. می خواست ابرها را پس بزند. ولی بادِ پايیز نمی گذاشت. باد هل می داد و ماه را از او می گرفت. مرد باز دست ها را تکان داد. ابرها فشرده شدند. از زور فشار کبود شدند. توی چشم های مرد باران آمد. دانه ها لغزيدند روی گونه ها. خودشان را تا چانه رساندند و بعد چِلِک. افتادند روی برگ. مرد نشست روی زانوهاش. برگ را گرفت توی دو دستش و بلند شد. گذاشتش روی شاخه ها و نگاهی انداخت به ش.
آن بالا ماه توی خواب و بيداری بود. مرد سرش را بالا گرفت. چشمکی به ماه زد. دست هاش را دوباره گذاشت توی جيبش و ارام روی تن خاکی جاده دور شد.

لينک مطلب | نظرات (4)

July 13, 2010

آن روز تا پای جان دویده بودم. از درخت ها می گذشتم و دشت های وحشی پر زنبق را رد می کردم. چشم هايم بسته بود. سنگينی پلک ها، چشم ها را ناامید کرده بود. فقط بو می کشيدم. روز بود و من بوی ماه می شنيدم. به پاهايم دلداری می دادم و خود به چيزی که می گفتم اطمينان نداشتم. دل تاب ايستادن نداشت و پا، نای دويدن.
سال ها گذشت و شب هرگز اتفاق نیفتاد. زندگی قبل از آن روزم را به خاطر نمی آورم. حتا ديگر نمی دانم کی ام. پاها ديگر سر خود شده اند و می دانند که چاره ی ديگری جز دويدن ندارند. سال ها گذشت و هنوز روز است. من بوی ماه می شنوم.

لينک مطلب

June 13, 2010

توی دستم است، اما نيست. چقدر فاصله! انگار که دوربينت را برعکس گرفته باشی. ولی با همان اندازه و همان طراوت. تشنه می شوم. بايد دستم را جلو بياورم. بايد تنش را گاز بگيرم. خونش را بمکم. سیراب شوم. نمی توانم. نمی شود... غلتی می زنم. اتاقِ تاريک را می بينم؛ پر از صدای نفس های لولوی توی کولر. می نشينم. رخوت توی تنم را می سپارم به لحاف، کنارش می زنم. پاهام را می کشم روی زمین. خب، اين هم يخچال. کورمال کورمال دستم را فرو می کنم توی شکمش. لعنت! سيب نداريم. دستم آن تو می خزد. يالا. دستم را بيرون می کشم. دهان یخچال را می کوبم به هم. چاقو را برمی دارم. خوب به برقش نگاه می کنم. کيوی را می گيرم توی آن يکی دستم و پوستش را غلفتی می کنم. پلک هام کيپ می شوند. دندان هام را فرو می کنم توی تنش. تف!.. گنديده. پرتش می کنم تو سطل زباله، دهانم را آب می گيرم و پاکشان می روم زِير نفس های لولو.

لينک مطلب

October 14, 2009

ديدم يکهو توی دستم نشسته و جای يک گاز بزرگ مانده روی تنش. ابروهام به هم گره خورد. «اين ديگه از کجا پيداش شد.»
زردِ زرد نه. کمی هم سبز؛ سبزِ خيلی يواش. روی پوستش دانه های سياه بود. دانه های خيلی ريز. مثل کک و مک های صورت دخترها. از فرق سرش هم يک تار موی گردن کلفت علم شده بود. چرخاندمش و زل زدم بهش. بعد دماغم قلقلکش آمد و من با ولع مشت و مالش دادم. بويش اتاق را برداشت. دماغم نه؛ همان يارو را می گويم. بو کشيدم. اوف. باز بو کشيدم. عجب بويی! نگاهش کردم. برق می زد. « اين جوريه آره؟» دهانم را باز کردم و جای يک گاز بزرگ ديگر را روی بدنش گذاشتم. جويدم. چشم هام را بستم و گوش کردم به «خرچ خرچ» ها. گاز بعدی. بهش امان ندادم. خيلی کيف داد. می دانيد؟ من به هيچ کوفت و زهرماری فکر نمی کردم و فقط سيبم را می خوردم.

لينک مطلب | نظرات (1)

October 2, 2009

شب، تاريک بود. بوف، مانده بود برود يا نه. باد، روی تن درخت ها می خزيد. صدای موج می آمد. و صدای همنوايی زنجره ها. من خوابم برد. از درخت ها گذشتم. از اسب ها که ميان درخت ها مست شده بودند گذشتم. ماه، از آن بالا نورش را ريخته بود روی ساحل. تو، ساحل شده بودی. صدای موج می آمد. جلو رفتم. دريا تاريک بود. دريا، موهای تو بود. موهای تو بوی خوب می داد. من رفتم توی دريا. تو موهايت را تاب دادی. طوفان شد. من غرق شدم.

لينک مطلب

September 25, 2009

صبح خيلی زود، زودتر از اين که سپيده بزند، نقاش کوچولو از خواب بيدار شد. خميازه ی جانانه ای کشيد و بدن کوچکش را کش و قوسی داد. دست و رويش را که شست و خشک کرد، برگشت توی اتاقش و رفت ايستاد کنار پنجره. همان طور که بيرون را نگاه می کرد، و هوای تازه خواب را از سرش می پراند، يکهو فکری به ذهنش رسيد. مثل هميشه دو دستش را برد بالا، سرش را خاراند و توی اتاق دو سه دوری قدم زد.
رفت سراغ گنجه ی عزيزش، که پر بود از چيزهای عجيب و غريب. درش را باز کرد و با چشم های برق زده نگاهش کرد.

•••
برای اين که بتواند در حياط را باز کند، مجبور شد دفتر نقاشی بزرگش را، که گذاشته بود روی سرش و با دو دستش محکم گرفته بود، بگذارد روی زمين. در را باز کرد، چراغ را روشن کرد و آمد دفترش را برداشت. به زحمت راه می رفت. آخر،کيفِ مداد رنگی هزاررنگش را هم انداخته بود روی دوشش. دفترش را پهن کرد روی تختِ زير درخت بيد. کنار باغچه. مداد رنگی اش را گذاشت گوشه ی ديگر و خودش هم ولو شد. دفتر را باز کرد. نقاشی قبلی آمد. همان که ديشب تمامش کرده بود. ورق زد و يک صفحه ی سفيد و تميز آورد.
شروع کرد. خورشيد را کشيد که از پشت کوه ها بالا می آمد و می رفت توی آسمانی که آبیِ آبی هم نبود. چون آن بالا، چند تا ابر دنبال بازی می کردند. گنجشک ها را کشيد که از خواب بيدار شده بودند، اين ور و آن ور می پريدند و صدايشان را، که به خيال خودشان خيلی هم قشنگ بود، انداخته بودند توی سرشان. درخت ها را کشيد با برگ هايشان. روی برگ ها رنگ غروب پاشيد. سبزیِ سبزه ها را کم رنگ تر کرد. ابرها را هل داد طرف هم ديگر، صدایِ رعد و برق کشيد. بعد باران آمد. بعد ابرها را به حال خودشان گذاشت و رفت سراغ درخت ها. با انگشت، تقه ای به درخت ها زد، شروع کردند به لرزيدن. برگ ها جدا شدند، توی هوا تلو تلو خوردند، سر خوردند و آمدند روی زمين. برگ ها را صاف کرد، يک لحافِ ناز برای زمين کشيد؛ که توی نقاشی بعديش سرما نخورد. بعد روی يک جاده آدمی کشيد که روی لحاف راه می رفت. پايش را که گذاشت، صدای «خش» آمد. ايستاد. آن يکی پا و باز «خش». مرد سرش را چرخاند، کلاهش را برداشت و به نقاش کوچولو چشمکی زد. برگشت و با «خش خش» ها به راهش ادامه داد.
•••
خورشيد، آمد توی آسمانی که آبیِ آبی هم نبود. مردم، بيرون که زدند از خانه هاشان، ديدند همه جا پاييز شده.

لينک مطلب | نظرات (2)

August 14, 2009

خاکش گرم و نم دار است. مشتی برمی دارم و می گيرم جلوی صورتم. بو می کنم. بوی بهار را می دهد. بوی باران را وقتی که می رسيد به پای باغچه ی خانه مان. ماه کامل است. نورش را ريخته توی اين حفره ی تنگ خاکی. دراز کشيده ام. آن بالا درخت پير شاخه های لرزانش را گرفته جلوی چشم هام. مثل هميشه. مثل آونگی که بگيرند جلوی صورتت تا خوابت کنند. اما وقتی درب اين شيشه ی کوچک باز شود و مايع بی رنگش توی تنم جاری شود، همه چيز تمام می شود. ديگر نه صدای سگ های ولگرد دهکده را خواهم شنيد، نه چهره ی مرموز اين درخت پير با سکوت کشنده اش را خواهم ديد.
اگر می دانستم، همان وقت تمامش می کردم. شايد هم جرأتش را نداشتم. گمان می کردم اگر نباشد اين تکه گوشت صنوبری، تمام اين رنج ها محو می شوند. ديگر اين تو چيزی نخواهد بود که غروب ها متورم شود، آن قدر بزرگ شود طوری که تمام خانه را پر کند، از پنجره ها بزند بيرون و تمام دهکده را بپوشاند. راستش به ديگران حسادت می کردم. چرا مثل آن ها سر در گريبان نبودم. خسته شده بودم از پرسه های شبانه. از بی خوابی های پرکابوس.
نيمه شبی از ته گنجه ی توی انبار صدام زد.همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد. تاب مقاومت نداشتم. رفتم سراغش. دشنه، حالا ديگر توی دستم بود. چشم هام را بستم و از توی قفسه ی سينه بيرونش کشيدم. جعبه ای پيدا کردم و توی آن گذاشتمش. به سرعت از دهکده خارج شدم. رفتم. تا درخت پير رفتم. خودش بود. بايد همين جا دفنش می کردم.
اوايل همه چيز خوب بود. يعنی همه چيز برايم يکسان بود. هيچ چيز معنای خاصی نداشت. نه آدم ها، نه زوزه ی گرگ ها و نه شکوفه دادن گل ها. فقط از يک چيز هراس داشتم و آن درخت پير بود. زمانی که از کنارش می گذشتم، جاذبه ای ميخکوبم می کرد. انگار که کاه و کهربا. هر روز که می گذشت اين مغناطيس شدت می گرفت. تا جايی که زندگی را بر من حرام کرد. شب و روزم کنار اين درخت می گذشت. انگار طلسم شده بودم. راه بازگشتی نبود اما.
نسيم خنکی از آن بالا می خزد توی حفره. مشتم را باز می کنم. خاک، می ريزد روی سينه ام. گرماش را حس می کنم. داغ است و سوزان. مثل آن تکه ی صنوبری. نگاه می کنم به شيشه ی کوچک توی دستم. به مايع بی رنگش که اگر توی بدنم برود و در رگ هام جاری شود، من خوابيده ام. جای تمام آن شب ها خوابيده ام.

لينک مطلب