January 6, 2009

يک جور ناامنی. يک جور بين آسمان و زمين بودن. يک جور خيسی آميخته با حسرت. طوری که می دانی خطری تو و اطرافيانت را تهديد می کند، ولی هيچ کاری از دستت برنيايد. انگار که بخواهی فرياد کنی، هوار بکشی، همه ی عالم را خبر کنی، و لب هات گشوده نشوند. انگار که بخواهی از چيزی، از کابوس هات،  فرار کنی، و پاهات آن قدر سنگين اند که نتوانی حتی ذره ای تکانشان دهی.به که بگويم.

لينک مطلب | نظرات (3)

November 4, 2008

    يله می شوم روی تخت. خيره می شوم به کف چوبی تخت بالايی که روی چند تا ميله ی آهنی بند شده. تخته  ی چوبی، آرام آرام تار می شود. جسم سردی از گوشه ی چشم هام، سر می خورد می لغزد پايين تا بناگوش. لاله ی گوشم را قلقلک می دهد. پشت دستم را می مالم روی صورتم؛ و تخته باز توی چشم هام می نشيند. چيزی اين تو سنگينی می کند انگار. می توانم حجم داغش را حس کنم. بيرون بيا هم نيست. آدم هيچ وقت نمی تواند بفهمد  کی خودش را جا می کند آن تو. ولی وقتی آمد، بدجور می سوزاند سينه ات را.
    آن بيرون، پاييز با همه ی غريبی اش پشت درها مانده. با همان گونه های صورتی و لباس های زرد و نارنجی اش. و لب های سرخ که دعوتی است محض. مثل تو که هر وقت می آيی، آن قدر آرام و خيس نزديک می شوی، آن قدر بی هياهو، که آدم گم می شود در خلا نفس هات. نمی دانم پاييزی يا بهار؛زمستانی يا تابستان. که گاه می سوزانيم گاه می لرزانی. اما حالا که آمده ای، همان طور که آن جا ايستاده ای، چيزی را برايم بگو. بگو اين که اين طورگريبانم را گرفته چيست. بگو چرا همين طور، بی خود و بی جهت، بايد چشم هام چشمه ی آب شور شود.  بگو اين بی خوابی های مداوم تا کی ادامه دارد. بگو اين دون دون شدن پوست، اين سيخ سيخ شدن موها چه معنی می دهد. بگو آن گلوله ی گرم و مرطوب چيست توی سينه. تو حتمن می دانی. حتمن جواب همه ی اين سوال ها را می دانی. به من بگو چه م شده.

لينک مطلب | نظرات (3)

September 29, 2008

    طاقباز دراز کشيده ام. اتاقم تاريک است. گوش می کنم به صدای مداوم کشيده شدن پرده روی تن ديوار. بيرون باد است. پنجره نيمه باز. زير زيرکی از لای پنجره سرک می کشد باد. می آيد تو. گشتی می زند روی صورتم و می رود پايين تر. بالاتر می کشم لحاف را. و بعد، سکوتی کم رنگ.
    پاييز شده است انگار! به اين فکر می کنم که زندگی حس غريبی است که يک بچه مدرسه ای شب اول مهر دارد. خودم را می بينم ایستاده  توی تاريکی ِ سر ِخيابان. خودم زيپ کاپشنش را  بالا می کشد و سرش را تا نوک بينی توی يقه اش می چپاند. بعد می رود می نشيند روی سکوی توی پياده رو و منتظر سرويس مدرسه می شود.
    صدای هن و هن ماشين شهرداری را می شنوم که توی تنهايی کوچه پا می گذارد. بر می گردم توی اتاقم و خيره می شوم به سقفی که نمی بينمش.
کی بود آن روز؟ ديگر حتی ثانيه ها هم اعتباری ندارند. مثل خيلی چيزهای ديگر... ساعت مچی ام را بر می دارم. زل می زنم به عقربه ها، و به بی آبرويی شان می خندم.

لينک مطلب | نظرات (1)