December 13, 2011

دوست دارم بنويسم. واقعن دوست دارم بنويسم...

لينک مطلب | نظرات (1)

September 1, 2010

چهل پنجاه روزی می شود که شروع اش کردم. تا همین يک هفته ی پيش نک و نال کنان چند ورقی می زدم و می گذاشتم اش گوشه ای تا نگاه پر حسرتش را بدوزد به دست هايم. که کی بشود وزنش را بيندازد روی بند انگشت ها. هوای خواندن از سرم پريده بود. هوای نوشتن هم. نپرس تا نگويم از سوداهايی که توی دهليزهای سرم مثل باد اين سو و آن سو می رفت. حالا يک هفته ای است که سمن ها را ريختم دور و ياد ياسمن ها کردم. ياد روزهای غرق در صفحه های سفيد کتاب ها. بگذار روزهام را با همين دلخوشی هايم سر کنم.
بعد از «برادران کارامازوف» بلند ترين متنی است که شروع به خواندش کرده ام. لذتی دارد که تا نخوانی ندانی. «دنِ آرام» شده شب چره ی اين روزهام. خيره می شوم به تصويری که «شولوخوف» روی بوم نگاشته و يکی يکی بغل می گيرم واژه هايی که «شاملو» برايم دستچين کرده. حيفم می آيد اين چند سطر را مرور نکنم.
«هيمه بار دودناک پروين تو آسمان می سوخت. هفت اورنگ مثل ارابه ی چپ شده يی که مال بندش يک بر به هوا رفته باشد کنار راه شيری افتاده بود. ستاره ی قطبی در شمال نور لرزانش را به تانی می افشاند...»

لينک مطلب

August 26, 2010

اين نوشته مخاطب خاص دارد.

يک
دستت را بده برويم به شش سالگی ام. سر ظهر، بعد از ناهار، مامان، من و آبجی کوچيکه را از لولو خورخوره می هراساند که اگر نخوابيم و آرام نگيريم از دريچه ی کولر می آيد توی اتاق و يک لقمه ی چربمان می کند. نگاه می کنيم به هم و چشم هايمان برق می زند. می رويم کنار مامان و خودمان را می زنيم به خواب؛ که لولو خورخوره را صدا نزند. آخر دوست نداشتيم برويم توی دهان چندش آورش و آب دهانش تمام بدنمان را خیس کند... مامان خوابش می برد. بلند می شوم و به خواهر کوچولوم نگاه می کنم. آرام صداش می زنم. به! قيافه اش را نگاه! عروسکش را گرفته توی بغلش و بعله، خوابش گرفته. آسته آسته بلند می شوم و می زنم بيرون. توی حياط. چهارپایه ی آهنی را که آفتاب آن قدر شلاقش زده تا بيچاره تنش از داغی ذق ذق کند، به زحمت جابه جا می کنم. آخ دستم!... می روم روی ديوار و از آن جا می پرم روی پشت بام. فش فش کولر می آيد توی گوشم. پاورچين می روم سمتش و زيرچشمی نگاهش می کنم. نه؛ جلو نمی روم. نمی خواهم. اگر يکهو لولوهه پريد بيرون و مرا توی دهنش انداخت چی؟!

دو
می روم می نشينم زير سايه ی ديوار مدرسه که چسبيده به خانه مان. آفتاب، چشم هاش را بازِ باز کرده و قشنگ زل زده پايين. کوچه دلش لک زده پسربچه ای با توپش سر و صدا راه بيندازد؛ ورجه وورجه کند. اما توی اين خانه ها بچه ای پيدا نمی شود. توی گوش درخت ها هيچ بادی نمی پيچد. عوضش صدای کفترهای بغ بغوی همسایه می رود توی مخ من و کفرم را بالا می آورد.
نگاه کن. شش سالگی ام نشسته توی سايه ی تن آن مدرسه؛ که ديگر نيست. دمپايی های پلاستيکی اش را درآورده و پاشنه ی پاهاش را گذاشته رويش تا عرق نکند. سرش را انداخته پايين و مورچه کوچولو را نگاه می کند که می رود روی پاهاش و قلقلکش می دهد.
نگاه می کنم به پاهام. چه قدر عجیب اند. پای آدم ها چرا اين شکلی است؟! دست هام را نگاه. اين ها دست های من است؟ اصلن کی گفته بايد دست های من اين شکلی باشد و مثلن شبيه دست های پلنگ یا عقاب نشود. دست می کشم به صورتم. اجزای صورتم را لمس می کنم به دمبال چيز آشنايی. من کی ام؟! بيرون می آيم و مثل غريبه ها خودم را ورانداز می کنم.
شش سالگی ام نشسته توی آن سايه. روی پشت بامی که به پهنای تمام دنیاست. و هيچ کس ديگری جز مورچه ها و کفترهای بغ بغو پيدا نمی شود. شش سالگی ام آدم اول می شود.

سه
بيا تنهايش بگذاريم و برويم توی آن خيابان. که گرم بود و بوی موهات چشم هام را وادار می کرد به دويدن. خيابان خالی شد. آدم ها محو شدند. فقط تو بودی و بوی موهات. من، بچه شدم. تو هم شدی. دستم را گرفتی و دور از چشم مامان رفتيم روی همان پشت بام. تکيه داديم به ديوار مدرسه که سايه اش ديگر دلچسب بود و خنک. من نگاهت می کردم. دست هات را گرفته بودم و نگاهت می کردم. غريبه ای نبود. هر چه بود آشنا بود. تو آشنا بودی. من آشنا بودم. تو بودی و من.
ما، بزرگ شدیم با هم. قد کشيديم. از شش سالگی تا حالا. چه باک اگر شب من برای تو روز است و روزهای من برايت شب. چه باک که تو آن سوی اين توپ خاکی هستی و من اين سو. ستاره ها را که داريم. آينه ی ماه که هست توی دست هامان، نيست؟ من دلخوشم به اين ها. واژه هام را می ريزم توی سبدشان و نگاهم را می سپارم دستشان. که صبح، بيدار که شدی، کنار بالشت ببينی. هاج و واج نگاهش کنی و تازه دوزاری ات بيفتد که، آها! اين هم کادوی رفيقم.

تولدت مبارک رفيق.

لينک مطلب

June 7, 2010

نیمه شب چيزی مثل رسوب توی مغزم غل غل می زند. اين پهلو آن پهلو می کنم. بايد بلند شوم. گورستان را پشت سر بگذارم. گردنبندم را بیندازم زیر پيراهنم. توی تاريکی، آرام آرام فاصله بگيرم. که حتا زنجره ها بويی نبرند. قدم بزنم. دور شوم؛ و ماه را بو بکشم... بايد بلند شوم.
 
میخ نوشت: این جا قدری خانه تکانی می خواهد.

لينک مطلب

October 31, 2009

باور کن رمقی برای نوشتن نمی ماند اگر صبح تا شب با جزوه و فرمول و تست سروکله بزنی. کمی درکم کن.

لينک مطلب | نظرات (1)

October 14, 2009

ديدم يکهو توی دستم نشسته و جای يک گاز بزرگ مانده روی تنش. ابروهام به هم گره خورد. «اين ديگه از کجا پيداش شد.»
زردِ زرد نه. کمی هم سبز؛ سبزِ خيلی يواش. روی پوستش دانه های سياه بود. دانه های خيلی ريز. مثل کک و مک های صورت دخترها. از فرق سرش هم يک تار موی گردن کلفت علم شده بود. چرخاندمش و زل زدم بهش. بعد دماغم قلقلکش آمد و من با ولع مشت و مالش دادم. بويش اتاق را برداشت. دماغم نه؛ همان يارو را می گويم. بو کشيدم. اوف. باز بو کشيدم. عجب بويی! نگاهش کردم. برق می زد. « اين جوريه آره؟» دهانم را باز کردم و جای يک گاز بزرگ ديگر را روی بدنش گذاشتم. جويدم. چشم هام را بستم و گوش کردم به «خرچ خرچ» ها. گاز بعدی. بهش امان ندادم. خيلی کيف داد. می دانيد؟ من به هيچ کوفت و زهرماری فکر نمی کردم و فقط سيبم را می خوردم.

لينک مطلب | نظرات (1)

September 18, 2009

يک سال شد که اين جا می نويسم. نمی دانم. يک جور نياز است؛ آميخته با لذت. وسوسه ای تاب نياوردنی. دردی شيرين... واژه ها متولد می شوند و روی اين صفحه ی سفيد قد می کشند. نگاهشان که می کنی، از خودت می پرسی: يعنی تو اين ها را گفته ای؟ شايد هم، اين هجا ها، اين حروف و اين جمله هايند که تو را می گويند. کسی چه می داند.
ادعايی ندارم. درسم را می خوانم فعلاً. دلخوشم به اين چند کلمه ای که هر از گاه جاری می شوند. و دلگير از اين زمان اندک که نه فرصت خواندن می دهد و نه مجال نوشتن. حوصله ی ديد و بازديد های وبلاگی را ندارم. و اين که دوره بيفتم توی وبلاگستان و برای خودم دنبال خواننده بگردم. گه گاه رهگذری گذارش اين دور و برها می افتد، کامنتکی می گذارد- يا نمی گذارد- و می رود. قدمش روی چشم. اگر هم از چيزی خوشم بيايد يا نکته ی قابل ذکری در ميان باشد ، دست به کامنت می شوم. اين طوری بهتر است. برای همه مان بهتر است.

لينک مطلب | نظرات (2)