<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>میخ فندرسکی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.mikhfendresky.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2010://1</id>
   <updated>2010-01-08T08:33:29Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.34</generator>

<entry>
   <title>گردنبند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/11/post-72/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.119</id>
   
   <published>2009-11-08T21:04:15Z</published>
   <updated>2010-01-08T08:33:29Z</updated>
   
   <summary>بايد بروم به قبرستان شهر. تکه ای از سنگ لحد پيدا کنم. گردنبندی بسازم، بياويزم از گردنم. بيفتد روی سينه ام. آرام بگيرد کنار قلبم. مبادا فراموش کنم....</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="سطر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      بايد بروم به قبرستان شهر. تکه ای از سنگ لحد پيدا کنم. گردنبندی بسازم، بياويزم از گردنم. بيفتد روی سينه ام. آرام بگيرد کنار قلبم. مبادا فراموش کنم. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بی رمق</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/10/post-71/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.118</id>
   
   <published>2009-10-30T22:03:05Z</published>
   <updated>2010-01-08T08:33:29Z</updated>
   
   <summary>باور کن رمقی برای نوشتن نمی ماند اگر صبح تا شب با جزوه و فرمول و تست سروکله بزنی. کمی درکم کن....</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="روزها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      باور کن رمقی برای نوشتن نمی ماند اگر صبح تا شب با جزوه و فرمول و تست سروکله بزنی. کمی درکم کن.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>من فقط سيبم را می خوردم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/10/post-70/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.117</id>
   
   <published>2009-10-13T20:33:32Z</published>
   <updated>2010-01-08T08:33:29Z</updated>
   
   <summary>ديدم يکهو توی دستم نشسته و جای يک گاز بزرگ مانده روی تنش. ابروهام به هم گره خورد. «اين ديگه از کجا پيداش شد.» زردِ زرد نه. کمی هم سبز؛ سبزِ خيلی يواش. روی پوستش دانه های سياه بود. دانه...</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="بند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
         <category term="روزها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[ديدم يکهو توی دستم نشسته و جای يک گاز بزرگ مانده روی تنش. ابروهام به هم گره خورد. «اين ديگه از کجا پيداش شد.»<br>
 زردِ زرد نه. کمی هم سبز؛ سبزِ خيلی يواش. روی پوستش دانه های سياه بود. دانه های خيلی ريز. مثل کک و مک های صورت دخترها. از فرق سرش هم يک تار موی گردن کلفت علم شده بود. چرخاندمش و زل زدم بهش. بعد دماغم قلقلکش آمد و من با ولع مشت و مالش دادم. بويش اتاق را برداشت. دماغم نه؛ همان يارو را می گويم. بو کشيدم. اوف. باز بو کشيدم. عجب بويی! نگاهش کردم. برق می زد. « اين جوريه آره؟» دهانم را باز کردم و جای يک گاز بزرگ ديگر را روی بدنش گذاشتم. جويدم. چشم هام را بستم و گوش کردم به «خرچ خرچ» ها. گاز بعدی. بهش امان ندادم. خيلی کيف داد. می دانيد؟ من به هيچ کوفت و زهرماری فکر نمی کردم و فقط سيبم را می خوردم.
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تو موهايت را تاب دادی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/10/post-69/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.116</id>
   
   <published>2009-10-02T18:06:24Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:11Z</updated>
   
   <summary>شب، تاريک بود. بوف، مانده بود برود يا نه. باد، روی تن درخت ها می خزيد. صدای موج می آمد. و صدای همنوايی زنجره ها. من خوابم برد. از درخت ها گذشتم. از اسب ها که ميان درخت ها مست...</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="بند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      شب، تاريک بود. بوف، مانده بود برود يا نه. باد، روی تن درخت ها می خزيد. صدای موج می آمد. و صدای همنوايی زنجره ها. من خوابم برد. از درخت ها گذشتم. از اسب ها که ميان درخت ها مست شده بودند گذشتم. ماه، از آن بالا نورش را ريخته بود روی ساحل. تو، ساحل شده بودی. صدای موج می آمد. جلو رفتم. دريا تاريک بود. دريا، موهای تو بود. موهای تو بوی خوب می داد. من رفتم توی دريا. تو موهايت را تاب دادی. طوفان شد. من غرق شدم.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>Nostalghia</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/09/nostalghia/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.115</id>
   
   <published>2009-09-29T15:26:11Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:12Z</updated>
   
   <summary> صدای چرخ بافندگی در خانه ی پدرم، رعدی در دوردست نيرويم را از دست می دهم به سان گاوآهن فرسوده در طلوع سپيده دمی ديگر بال هايم، به عرشم می برند مثل شمعی در ضيافت،کم کم آب می شوم...</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="نما" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[<div align="center"><a target="_blank" href="http://www.streem.us/assets/picture205963.jpg"><img width="370" vspace="0" hspace="0" height="201" border="0" align="middle" src="http://www.streem.us/assets/picture205963.jpg" alt="" /></a><br />
<br />
</div>
صدای چرخ بافندگی در خانه ی پدرم، رعدی در دوردست<br />
نيرويم را از دست می دهم<br />
به سان گاوآهن فرسوده<br />
در طلوع سپيده دمی ديگر<br />
بال هايم، به عرشم می برند<br />
مثل شمعی در ضيافت،کم کم آب می شوم <br />
اما<br />
سپيده که زد، دوباره موم های ذوب شده ام را پس گرفتم<br />
و دانستم برای که بسوزم و برای چه ببالم<br />
چگونه ببخشم آخرين قطره ی سعادت را<br />
که به آرامی بميرم<br />
<a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0086022">Nostalghia</a>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نقاش کوچولو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/09/post-68/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.114</id>
   
   <published>2009-09-25T14:48:13Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:16Z</updated>
   
   <summary>صبح خيلی زود، زودتر از اين که سپيده بزند، نقاش کوچولو از خواب بيدار شد. خميازه ی جانانه ای کشيد و بدن کوچکش را کش و قوسی داد. دست و رويش را که شست و خشک کرد، برگشت توی اتاقش...</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="بند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[صبح خيلی زود، زودتر از اين که سپيده بزند، نقاش کوچولو از خواب بيدار شد. خميازه ی جانانه ای کشيد و بدن کوچکش را کش و قوسی داد. دست و رويش را که شست و خشک کرد، برگشت توی اتاقش و رفت ايستاد کنار پنجره. همان طور که بيرون را نگاه می کرد، و هوای تازه خواب را از سرش می پراند، يکهو فکری به ذهنش رسيد. مثل هميشه دو دستش را برد بالا، سرش را خاراند و توی اتاق دو سه دوری قدم زد.<br />
رفت سراغ گنجه ی عزيزش، که پر بود از چيزهای عجيب و غريب. درش را باز کرد و با چشم های برق زده نگاهش کرد.<br />
<div align="center"> &bull;&bull;&bull; <br />
</div>
برای اين که بتواند در حياط را باز کند، مجبور شد دفتر نقاشی بزرگش را، که گذاشته بود روی سرش و با دو دستش محکم گرفته بود، بگذارد روی زمين. در را باز کرد، چراغ را روشن کرد و آمد دفترش را برداشت. به زحمت راه می رفت. آخر،کيفِ مداد رنگی هزاررنگش را هم انداخته بود روی دوشش. دفترش را پهن کرد روی تختِ زير درخت بيد. کنار باغچه. مداد رنگی اش را گذاشت گوشه ی ديگر و خودش هم ولو شد. دفتر را باز کرد. نقاشی قبلی آمد. همان که ديشب تمامش کرده بود. ورق زد و يک صفحه ی سفيد و تميز آورد.<br />
شروع کرد. خورشيد را کشيد که از پشت کوه ها بالا می آمد و می رفت توی آسمانی که آبیِ آبی هم نبود. چون آن بالا، چند تا ابر دنبال بازی می کردند. گنجشک ها را کشيد که از خواب بيدار شده بودند، اين ور و آن ور می پريدند و صدايشان را، که به خيال خودشان خيلی هم قشنگ بود، انداخته بودند توی سرشان. درخت ها را کشيد با برگ هايشان. روی برگ ها رنگ غروب پاشيد. سبزیِ سبزه ها را کم رنگ تر کرد. ابرها را هل داد طرف هم ديگر، صدایِ رعد و برق کشيد. بعد باران آمد. بعد ابرها را به حال خودشان گذاشت و رفت سراغ درخت ها. با انگشت، تقه ای به درخت ها زد، شروع کردند به لرزيدن. برگ ها جدا شدند، توی هوا تلو تلو خوردند، سر خوردند و آمدند روی زمين. برگ ها را صاف کرد، يک لحافِ ناز برای زمين کشيد؛ که توی نقاشی بعديش سرما نخورد. بعد روی يک جاده آدمی کشيد که روی لحاف راه می رفت. پايش را که گذاشت، صدای &laquo;خش&raquo; آمد. ايستاد. آن يکی پا و باز &laquo;خش&raquo;. مرد سرش را چرخاند، کلاهش را برداشت و به نقاش کوچولو چشمکی زد. برگشت و با &laquo;خش خش&raquo; ها به راهش ادامه داد.<br />
<div align="center"> &bull;&bull;&bull; <br />
</div>
خورشيد، آمد توی آسمانی که آبیِ آبی هم نبود. مردم، بيرون که زدند از خانه هاشان، ديدند همه جا پاييز شده.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>باد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/09/post-67/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.113</id>
   
   <published>2009-09-20T22:59:36Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:16Z</updated>
   
   <summary>من، آن کاغذهای سياه شده ام. يله، پهن، روی ميزِ کنار پنجره. غبار ساليان دراز روی تنم. هجاهايم، واژه هايم، مدفون زير وزن کی، چه وقت، کجا. در سر خيال باد می پرورم. خيال خاطره ی فيروزه ای چشم هات....</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="سطر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      من، آن کاغذهای سياه شده ام. يله، پهن، روی ميزِ کنار پنجره. غبار ساليان دراز روی تنم. هجاهايم، واژه هايم، مدفون زير وزن کی، چه وقت، کجا. در سر خيال باد می پرورم. خيال خاطره ی فيروزه ای چشم هات. می دانی که باد با کاغذها چه می کند!
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>يک سال</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/09/post-66/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.112</id>
   
   <published>2009-09-18T19:28:56Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:16Z</updated>
   
   <summary>يک سال شد که اين جا می نويسم. نمی دانم. يک جور نياز است؛ آميخته با لذت. وسوسه ای تاب نياوردنی. دردی شيرين... واژه ها متولد می شوند و روی اين صفحه ی سفيد قد می کشند. نگاهشان که می...</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="روزها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[يک سال شد که اين جا می نويسم. نمی دانم. يک جور نياز است؛ آميخته با لذت. وسوسه ای تاب نياوردنی. دردی شيرين... واژه ها متولد می شوند و روی اين صفحه ی سفيد قد می کشند. نگاهشان که می کنی، از خودت می پرسی: يعنی تو اين ها را گفته ای؟ شايد هم، اين هجا ها، اين حروف و اين جمله هايند که تو را  می گويند. کسی چه می داند.<br>
ادعايی ندارم. درسم را می خوانم فعلاً. دلخوشم به اين چند کلمه ای که هر از گاه جاری می شوند. و دلگير از اين زمان اندک که نه فرصت خواندن می دهد و نه مجال نوشتن. حوصله ی ديد و بازديد های وبلاگی را ندارم. و اين که دوره بيفتم توی وبلاگستان و برای خودم دنبال خواننده بگردم. گه گاه رهگذری گذارش اين دور و برها می افتد، کامنتکی می گذارد- يا نمی گذارد- و می رود. قدمش روی چشم. اگر هم از چيزی خوشم بيايد يا نکته ی قابل ذکری در ميان باشد ، دست به کامنت می شوم. اين طوری بهتر است. برای همه مان بهتر است.
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پنبه های ابر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/09/post-65/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.111</id>
   
   <published>2009-09-11T19:40:49Z</published>
   <updated>2009-09-11T19:44:15Z</updated>
   
   <summary>«همه زار زار می گريستند و زنان، بيش تر. و آوای مرثيه ای سوزناک از آن سوی ميدان گاه به گوش می رسيد اما کسی پيدا نبود. آسمان هم چهره در هم داشت. و با پنبه های ابر مدام زخم...</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="ديگران" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[«همه زار زار می گريستند و زنان، بيش تر. و آوای مرثيه ای سوزناک از آن سوی ميدان گاه به گوش می رسيد اما کسی پيدا نبود. آسمان هم چهره در هم داشت. و با پنبه های ابر مدام زخم های تلخ غروب را تيمار می کرد. همه زار زار می گريستند و زنان، بيش تر...»<br><br>
رمادی؛ آرش جواهری؛ نشر چشمه.
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کوچه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/09/post-64/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.110</id>
   
   <published>2009-09-05T11:23:39Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:16Z</updated>
   
   <summary>کوچه بغ کرده؛ تنها، توی ظهر تابستان. خانه ها از زور گرما چشم ها و دهانشان را بسته اند. صدای فش فشِ کولرها گوشش را کيپ کرده. کوچه دلش لک زده برای قلقلک های يک توپ پلاستيکی دولايه. برای خيال...</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="سطر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      کوچه بغ کرده؛ تنها، توی ظهر تابستان. خانه ها از زور گرما چشم ها و دهانشان را بسته اند. صدای فش فشِ کولرها گوشش را کيپ کرده. کوچه دلش لک زده برای قلقلک های يک توپ پلاستيکی دولايه. برای خيال های خوشمزه ی خاله بازی دخترک ها. يا پرسه های بی هدف يک عاشق سوخته دل.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>صبح</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/08/post-63/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.109</id>
   
   <published>2009-08-28T20:13:25Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:16Z</updated>
   
   <summary>صبح ِ پيش از بيدارشدن آفتاب. صبح ِ آخرين پله. صبح ِ دشت پر زنبق. صبح ِ خشکيدن دانه ها که نه، جويبار عرق. صبح ِپرتاب پاپوش های مندرس. صبح ِ توی قهقهه ی چشم هات. صبح ِ سکون. آری....</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="سطر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[صبح ِ پيش از بيدارشدن آفتاب.<br>
صبح ِ آخرين پله.<br>
صبح ِ دشت پر زنبق.<br>
صبح ِ خشکيدن دانه ها که نه، جويبار عرق.<br>
صبح ِپرتاب پاپوش های مندرس.<br>
صبح ِ توی قهقهه ی چشم هات.<br>
صبح ِ سکون.<br>
آری. دلخوش می مانم.
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>به يک رفيق</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/08/post-62/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.108</id>
   
   <published>2009-08-25T07:43:43Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:16Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[&laquo;ميمِ&raquo; عزيز سلام. ساعت پنج صبح را گذشته و من بيدارم. آشفته تر از آنم که خوابم بگيرد. هوا هنوز تاريک است. صدايی نيست. گه گاه ماشينی می گذرد و خواب کوچه را به هم می ريزد. ستاره ها آن...]]></summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="روزها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[&laquo;ميمِ&raquo; عزيز سلام. ساعت پنج صبح را گذشته و من بيدارم. آشفته تر از آنم که خوابم بگيرد. هوا هنوز تاريک است. صدايی نيست. گه گاه ماشينی می گذرد و خواب کوچه را به هم می ريزد. ستاره ها آن بالا خميازه می کشند و شهر را می پايند. نيم نگاهی به ماه می اندازند، که کمر باريکش را به رخشان می کشد. اگر بودی، دوتايی چقدر می خنديديم.<br />
اتاق تاريک است. نور ضعيف گوشی را گرفته ام روی کاغذ و می نويسم. دوست ندارم چراغ را روشن کنم. از دور صدای چند سگ ولگرد به گوش می رسد. کم کم که سپيده بزند، و آدم ها بيدار شوند، ديگر جرأت نمی کنند جيک بزنند؛ دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند.<br />
&laquo;ميم&raquo; عزيزم! قصه ی آشنايی ما عجيب بود. و البته خنده دار. اين که دو تا آدمِ اين قدر به ظاهر متفاوت با هم کنار بيايند، با حساب آمار و احتمالات هم جور درنمی آيد. انگار اين سرنوشت بود که ما را پرتاب کرد سمت هم. و من چقدر از اين سرنوشت ممنونم.<br />
شروع ما شروع تن نبود. شروع جا نبود. شروع عقربه ها هم نبود. ما از ناکجا شروع کرديم. از بی نشانی. با واژه شروع کرديم. واژه های مدفون. واژه های زيرخاکی. واژه هايی که خودت جنسشان را بهتر می دانی. واژه هايی که <em>تو</em> آن ها را بيرون کشيدی.<br />
اما &laquo;ميم&raquo; عزيزم! از آن جا که اين سرنوشت هيچ وقت درست درمان با من راه نيامده، اين بار تو را پرتاب کرد آن گوشه ی ديگر دنيا. و من حالا برای روز تولدت مانده ام که چه کنم. اگر بودی دستت را می گرفتم ، می رفتيم توی شهر. بستنی می خورديم. به عوض تمام بستنی هايی که نتوانستيم با هم بخوريم. خودت که می دانی؛ اصولاً بستنی خيلی چيز مهمی است.<br />
&laquo;ميم&raquo;! يادت هست؟ از تو قطر زمين را پرسيده بودم. و تو يک عدد نجومی تحويلم دادی. خيلی بزرگ بود. باور کن مغزم سوت کشيد. ولی ميم! می دانی که؛ اين قطر زمين است. به من و تو ربطی ندارد. بگو قطر دنيای ما چقدر است. فاصله ی شب و روزهای دنيای ما چقدر است.<br />
هوا ديگر روشن شد رفيق جان. صدای ماشين ها هم بيشتر شده. شهر، دارد بيدار می شود. ماه، خرامان خرامان دور می شود. می آيد طرف های شما. ستاره ها هم افتاده اند دنبالش. به اولين ستاره سپرده ام از قول من تولدت را تبريک بگويد. من اولين نفر بودم. يادت که می آيد. اين بار اما، نه. ولی خب، می دانم که تبريک من مزه ی ديگری دارد. مخصوصاً اگر از زبان يک ستاره بشنوی. مگر نه؟ پس صبر کن تا اولين ستاره برسد.<br />
<br />
قربانت<br />
ميخ فندرسکی]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ماه نو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/08/post-61/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.107</id>
   
   <published>2009-08-21T18:39:28Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:16Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[گفتا برون شدی به تماشای مـاه نو از مـاه ابروان منت شـرم باد رو &laquo;حافظ&raquo; ميخ نوشت: تمرين سحرخيزی کنيم....]]></summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="سطر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[<div align="center">گفتا برون شدی به تماشای مـاه نو<br />
از مـاه ابروان منت شـرم باد رو<br />
&laquo;حافظ&raquo;<br />
</div>
<br />
<font color="#ff6600">ميخ نوشت:</font> تمرين سحرخيزی کنيم.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خاک صنوبری</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/08/post-60/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.106</id>
   
   <published>2009-08-14T20:24:55Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:16Z</updated>
   
   <summary>خاکش گرم و نم دار است. مشتی برمی دارم و می گيرم جلوی صورتم. بو می کنم. بوی بهار را می دهد. بوی باران را وقتی که می رسيد به پای باغچه ی خانه مان. ماه کامل است. نورش را...</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="بند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[خاکش گرم و نم دار است. مشتی برمی دارم و می گيرم جلوی صورتم. بو می کنم. بوی بهار را می دهد. بوی باران را وقتی که می رسيد به پای باغچه ی خانه مان. ماه کامل است. نورش را ريخته توی اين حفره ی تنگ خاکی. دراز کشيده ام. آن بالا درخت پير شاخه های لرزانش را گرفته جلوی چشم هام. مثل هميشه. مثل آونگی که بگيرند جلوی صورتت تا خوابت کنند. اما وقتی درب اين شيشه ی کوچک باز شود و مايع بی رنگش توی تنم جاری شود، همه چيز تمام می شود. ديگر نه صدای سگ های ولگرد دهکده را خواهم شنيد، نه چهره ی مرموز اين درخت پير با سکوت کشنده اش را خواهم ديد.<br>
اگر می دانستم، همان وقت تمامش می کردم. شايد هم جرأتش را نداشتم. گمان می کردم اگر نباشد اين تکه گوشت صنوبری، تمام اين رنج ها محو می شوند. ديگر اين تو چيزی نخواهد بود که غروب ها متورم شود، آن قدر بزرگ شود طوری که تمام خانه را پر کند، از پنجره ها بزند بيرون و تمام دهکده را بپوشاند. راستش به ديگران حسادت می کردم. چرا مثل آن ها سر در گريبان نبودم. خسته شده بودم از پرسه های شبانه. از بی خوابی های پرکابوس.<br>
نيمه شبی از ته گنجه ی توی انبار صدام زد.همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد. تاب مقاومت نداشتم. رفتم سراغش. دشنه، حالا ديگر توی دستم بود. چشم هام را بستم و از توی قفسه ی سينه بيرونش کشيدم. جعبه ای پيدا کردم و توی آن گذاشتمش. به سرعت از دهکده خارج شدم. رفتم. تا درخت پير رفتم. خودش بود. بايد همين جا دفنش می کردم.<br>
اوايل همه چيز خوب بود. يعنی همه چيز برايم يکسان بود. هيچ چيز معنای خاصی نداشت. نه آدم ها، نه زوزه ی گرگ ها و نه شکوفه دادن گل ها. فقط از يک چيز هراس داشتم و آن درخت پير بود. زمانی که از کنارش می گذشتم، جاذبه ای ميخکوبم می کرد. انگار که کاه و کهربا. هر روز که می گذشت اين مغناطيس شدت می گرفت. تا جايی که زندگی را بر من حرام کرد. شب و روزم کنار اين درخت می گذشت. انگار طلسم شده بودم. راه بازگشتی نبود اما. <br>
نسيم خنکی از آن بالا می خزد توی حفره. مشتم را باز می کنم. خاک، می ريزد روی سينه ام. گرماش را حس می کنم. داغ است و سوزان. مثل آن تکه ی صنوبری. نگاه می کنم به شيشه ی کوچک توی دستم. به مايع بی رنگش که اگر توی  بدنم برود و در رگ هام جاری شود، من خوابيده ام. جای تمام آن شب ها خوابيده ام.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اين ره که تو می روی...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mikhfendresky.com/2009/08/post-59/" />
   <id>tag:www.mikhfendresky.com,2009://1.105</id>
   
   <published>2009-08-07T18:08:35Z</published>
   <updated>2009-12-03T09:41:16Z</updated>
   
   <summary>اصلاً با ما راه نمی آيی. ساز بدکوکت را مخالف می زنی. نمی دانم چته. انگار گوشی دستت نيست. می دانی که وقت کم است. می دانی که اگر عقب بيفتيم از قافله، قافيه را باخته ايم. با اين حال...</summary>
   <author>
      <name>میخ فندرسکی</name>
      
   </author>
         <category term="روزها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.mikhfendresky.com/">
      <![CDATA[اصلاً با ما راه نمی آيی. ساز بدکوکت را مخالف می زنی. نمی دانم چته. انگار گوشی دستت نيست. می دانی که وقت کم است. می دانی که اگر عقب بيفتيم از قافله، قافيه را باخته ايم. با اين حال تک روی می کنی و راه خودت را می روی.<br>
صبح ها با زورِ تشويق و تطميع و عتاب از رختخواب جاکنت می کنم. برای سرحال آمدنت آب سرد روی گونه هايمان می ريزم. صبحانه می دهمت. اما آفتاب که وسط آسمان را می گذراند، باز خودت را روی دنده ی خلاص می گذاری و می افتی تو سرازيری چُرت و بی حالی. بعد دوش آب سرد می گيرانمت، قهوه ی داغ می خورانمت تا مگر از اين هپروت سستی بيرون بيايی. نمی شود که هر روز اين جريان ها را با تو از سر بگيرم بدن جان! چيز زيادی هم نمی خواهم ازت؛ فقط روی صندلی ات آرام بگير و بگذار که من درسم را بخوانم. اين چند صباح را کمی سختی بکشی، شايد دری به تخته ای خورد و از ما هم چيزی درآمد. قول می دهم بعداً از خجالتت دربيايم. قول مردانه. قبول؟
]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
