November 5, 2010

يک
همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد. ساعتِ حمام بود. فرمانده همه را مجبور کرده بود. با داد و فرياد فرمان می داد تا به خط شویم و تا آن جا قدم رو برويم. خودش هم از عقب دنبال مان می آمد. هفته ی پِيش که رفته بوديم، ياد حمام آشويتز افتاده بودم و به همين خاطر به سرعت برق سرم را شستم و بيرون پريدم. اين بار هم مثل آن دفعه بود با اين تفاوت که وقتی همه به نوبت رفتند تو و لخت شدند معلوم شد که آب قطع است. من اصلن لخت نشدم. رفتم بیرون تا ببينم جناب سروان آن جاست يا نه. رفته بود. ارشد يک نفر را فرستاد تا خبرش کند. برگشتنا گفت که زود برگرديم. نزديک ساختمانِ گروهان، دژبان پفيوس مان ايستاده بود. به خاطر خود شيرينی همه را نگه داشت تا بقيه هم برسند و به خط شده جلوی ساختمان برويم. ده دقيقه ای همين طور گذشت تا بالاخره رفتيم پشت آسايشگاه به خط شديم. سرکار استوارِ جوان آن جا منتظر ما بود. همه را نشاند و دستور داد همه تا پنج دقيقه ی بعد با وضعيت کامل جلوی ساختمان به خط شوند. سه چهار باری با تاکيد گفت که اين پنج دقيقه نه شش دقيقه شود و نه چهار دقيقه. سرم را انداختم پايين و از بلاهت اش حرصم گرفت. پنج دقيقه ی بعد که برای بعضی ها بعد از شش دقيقه هم شد همه جلوی ساختمان بودند. صدای از جلو نظامِ فرمانده بچه ها را به هول و ولا انداخته بود. آسمان صاف شده بود و از بالای سرمان کلاغ ها سان می ديدند. يکهو جناب سروان گفت آن هايی که می خواهند به مرخصی بروند اعلام کنند. حدودن شصت نفر شديم. برگه های مرخصی را پر کردیم و دوباره قدم رو با ساک و کوله پشتی و کيسه انفرادی سمت درب خروجی راه افتاديم. لعنتی آن جا هم ول کن نبود. يک دو سه می گفت و سر آن هايی که از صف خارج می شدند عربده می کشيد.
دو
ديروز رسيدم. محله ی کوچکمان رنگ ديگری گرفته بود. پاييز از درو ديوارش فرو می ريخت. خاکِ توی پارک نم دار بود. حتمن ديروز باران باريده بود. من، توی لباس های خودم بودم. پيراهن خودم، شلوار خودم و کفش های خودم. که کيپ تنم بودند و مثل آن لباس های نفرت انگيز توی تنم زار نمی زدند. من توی لباس های خودم احساس خوشبختی می کردم و با ولع هوای تازه را توی شش هام فرو می بردم.
رفتم توی خانه. صدای خواهرکم آمد که با تعجب و خوشحالی مامان را صدا می زد. پريدم توی بغل شان. بعد از ناهار شيرجه رفتم توی حمام و دو ساعت تمام حمام نرفتن دو هفته ایم را جبران کردم. خيلی خوب بود. بعدش شبيه آدمی زاد شدم.
سه
کمتر از يک ساعت ديگر بايد راه بيفتم. اصلن نفهميدم اين چند ساعت چه طور گذشت. عهد کرده بودم که اصلن به برگشتن فکر نکنم. اما حالا بايد برگشت. آن ها نمی توانند. اجازه نمی دهم. نمی توانند من را از من بگيرند. بگذار هر که را می توانند بگيرند. حتا اگر گرگور زامزا هم باشم توی پوستم پنهان می شوم. اين را با اطمينان می گويم.
آنجا فقط دل خوشم به مهربانی آفتاب. صبح های خیلی زود که يکهو از پشت برقع ابرها چشم های مهربانش را بيرون می آورد. چشمکی حواله ام می کند و مرا حين رژه های کسل کننده و حرف های چکشی محو خودش می کند. همين جيره ی تمام روزم را کفايت می کند.

لينک مطلب | نظرات (1)