October 23, 2010
«تو سياهی آشفته ی چشم های بسته اش استپِ برف پوش چرخ می زند و يال پشته ای جنگل پوش تو افق فندقی رنگ است. سوز شدیدی احساس می کند و آن نا را با چشم های سياه و طرح مردانه و مهربان دهان نازنین اش با کک مک ريز و سرخ ميان ابروها و چين های متفکرانه ی روی پيشانی اش کنار خودش می بيند... کلماتی را که از لبانش بيرون می آيد نمی شنود: آن کلمات نامفهوم است و مدام با کلمات ديگر و خنده های ديگری که از جاهای ديگر می آيد بريده می شود اما از برق مردمک چشم هاش و لرزش مژه هاش حدس می زند که از چه حرف می زنند... و آن وقت ناگهان يک آن نای ديگر: آن نای زردروی کبودتابی با آن ردِ اشکِ روی گونه هاش، با آن دماغ تير کشيده اش، و با آن چين دهشت بار درد روی لب هاش...
خم می شود و حفره ی سياه چشم های سردش را می بوسد. ناله يی سر می دهد و برای آن که جلو هق هق گريه اش را بگيرد دهان اش را با کف دست می چسبد.»
دن آرام؛ میخائيل شولوخوف؛ برگردانِ احمد شاملو.