October 25, 2010
امروز جنگی همه ی کارهايم را انجام دادم. از حساب باز کردن و دعوا توی آن بانگ گه شان گرفته تا رسيدگی به کارهای شخصی. دم غروب هم رفتم پيش آقا رحیم و موهای کوتاهِ کوتاه ام را از ته تراشيدم. ساعت دوازده نيمه شب را رد کرده. چراغ ها خاموش است. فقط نور مانيتور است که حکومت می کند توی اين چهار ديواری. هيچ حرکتی جز دويدن انگشت هايم روی صفحه ی کيبورد و رژه ی اين پشه ی آواره روی مانیتور نيست. چرا، گه گاهی هم نسيم پاييز خودش را از پنجره ی باز اتاق می دهد تو و پرده را به رقص وا می دارد. توی مغزم هايده کنسرت گذاشته. ول کن هم نيست: « روزای روشن خداحافظ...»
ساکم گوشه ی اتاق با آن شکم ورقلمبيده اش زل زده به م. مامان خانوم هزار جور خوردنی و خوراکی توش چپانده. نمی دانم چه طور بايد از پسشان بر بيايم. احتمالن کمک بطلبم...نگاه می کنم به در و ديوار اتاقم. به کتاب هام. پنجره. لباس ها. آه، لباس ها. بايد سير نگاهشان کنم. چند وقتی رنگشان را هم ديگر نخواهم ديد. يا لااقل کم تر. دلم می سوزد که نشد دن آرام را تمام کنم. سخت است بيرون آمدن از دنيايش. خب ديگر، چاره ای نيست. بايد رفت.
ميخ نوشت – يک : اين مطلب در لحظه و بدون هيچ طرح و اصلاحی نوشته شده. خرده نگير که وقت نبود.
ميخ نوشت – دو: گمان نمی کنم تا لااقل بيست روز ديگر بتوانم چيزی بنويسم. شايد بيشتر هم طول کشيد. اما به محض يافتن کوچک ترين فرصتی خواهم نوشت. مشکل اينترنت است.
ميخ نوشت – سه : جهت زدودن هر گونه ابهام این را می گويم. بالاخره دوران سربازی ام شروع شد. اصلن تصور نمی کردم بخواهد سراغ من را هم بگيرد. الآن هم سخت است باورش. باور کن.
October 23, 2010
«تو سياهی آشفته ی چشم های بسته اش استپِ برف پوش چرخ می زند و يال پشته ای جنگل پوش تو افق فندقی رنگ است. سوز شدیدی احساس می کند و آن نا را با چشم های سياه و طرح مردانه و مهربان دهان نازنین اش با کک مک ريز و سرخ ميان ابروها و چين های متفکرانه ی روی پيشانی اش کنار خودش می بيند... کلماتی را که از لبانش بيرون می آيد نمی شنود: آن کلمات نامفهوم است و مدام با کلمات ديگر و خنده های ديگری که از جاهای ديگر می آيد بريده می شود اما از برق مردمک چشم هاش و لرزش مژه هاش حدس می زند که از چه حرف می زنند... و آن وقت ناگهان يک آن نای ديگر: آن نای زردروی کبودتابی با آن ردِ اشکِ روی گونه هاش، با آن دماغ تير کشيده اش، و با آن چين دهشت بار درد روی لب هاش...
خم می شود و حفره ی سياه چشم های سردش را می بوسد. ناله يی سر می دهد و برای آن که جلو هق هق گريه اش را بگيرد دهان اش را با کف دست می چسبد.»
دن آرام؛ میخائيل شولوخوف؛ برگردانِ احمد شاملو.
October 4, 2010