September 1, 2010
چهل پنجاه روزی می شود که شروع اش کردم. تا همین يک هفته ی پيش نک و نال کنان چند ورقی می زدم و می گذاشتم اش گوشه ای تا نگاه پر حسرتش را بدوزد به دست هايم. که کی بشود وزنش را بيندازد روی بند انگشت ها. هوای خواندن از سرم پريده بود. هوای نوشتن هم. نپرس تا نگويم از سوداهايی که توی دهليزهای سرم مثل باد اين سو و آن سو می رفت. حالا يک هفته ای است که سمن ها را ريختم دور و ياد ياسمن ها کردم. ياد روزهای غرق در صفحه های سفيد کتاب ها. بگذار روزهام را با همين دلخوشی هايم سر کنم.
بعد از «برادران کارامازوف» بلند ترين متنی است که شروع به خواندش کرده ام. لذتی دارد که تا نخوانی ندانی. «دنِ آرام» شده شب چره ی اين روزهام. خيره می شوم به تصويری که «شولوخوف» روی بوم نگاشته و يکی يکی بغل می گيرم واژه هايی که «شاملو» برايم دستچين کرده. حيفم می آيد اين چند سطر را مرور نکنم.
«هيمه بار دودناک پروين تو آسمان می سوخت. هفت اورنگ مثل ارابه ی چپ شده يی که مال بندش يک بر به هوا رفته باشد کنار راه شيری افتاده بود. ستاره ی قطبی در شمال نور لرزانش را به تانی می افشاند...»