August 31, 2010

« شب پای تپه ی بلندی که تاسیِ فرقش را شن زردی پوشانده بود اتراق کردند. ابر تيره يی از مغرب می آمد که از بال سياه اش باران می چکيد. اسب ها را از آب گيری آب دادند. فشار باد، بيدمشک های غمبار خاکريز دور آب گير را خم می کرد. تصوير شکسته ی آذرخش بر سطح آب جل وزغ پوشی منعکس می شد که از موجک های حقيری پولک پولک بود. باد چنان لئيمانه قطره های باران را تخس می کرد که انگار کف دست خاک صدقه می گذاشت... »

دن آرام؛ میخائيل شولوخوف؛ برگردانِ احمد شاملو.

لينک مطلب