July 13, 2010

آن روز تا پای جان دویده بودم. از درخت ها می گذشتم و دشت های وحشی پر زنبق را رد می کردم. چشم هايم بسته بود. سنگينی پلک ها، چشم ها را ناامید کرده بود. فقط بو می کشيدم. روز بود و من بوی ماه می شنيدم. به پاهايم دلداری می دادم و خود به چيزی که می گفتم اطمينان نداشتم. دل تاب ايستادن نداشت و پا، نای دويدن.
سال ها گذشت و شب هرگز اتفاق نیفتاد. زندگی قبل از آن روزم را به خاطر نمی آورم. حتا ديگر نمی دانم کی ام. پاها ديگر سر خود شده اند و می دانند که چاره ی ديگری جز دويدن ندارند. سال ها گذشت و هنوز روز است. من بوی ماه می شنوم.

لينک مطلب