June 7, 2010
نیمه شب چيزی مثل رسوب توی مغزم غل غل می زند. اين پهلو آن پهلو می کنم. بايد بلند شوم. گورستان را پشت سر بگذارم. گردنبندم را بیندازم زیر پيراهنم. توی تاريکی، آرام آرام فاصله بگيرم. که حتا زنجره ها بويی نبرند. قدم بزنم. دور شوم؛ و ماه را بو بکشم... بايد بلند شوم.
میخ نوشت: این جا قدری خانه تکانی می خواهد.