June 17, 2010
شب هايی هست که برای ناز انگشت هات، قطره های اشک هم دیگر را جلو می زنند. خيره می شوی به سقف و بو می کنی کمندی را که نيست. گونه ات خيس می شود. پلک ها را می فشاری و صورتت را فرو می کنی توی بالش.
June 13, 2010
توی دستم است، اما نيست. چقدر فاصله! انگار که دوربينت را برعکس گرفته باشی. ولی با همان اندازه و همان طراوت. تشنه می شوم. بايد دستم را جلو بياورم. بايد تنش را گاز بگيرم. خونش را بمکم. سیراب شوم. نمی توانم. نمی شود... غلتی می زنم. اتاقِ تاريک را می بينم؛ پر از صدای نفس های لولوی توی کولر. می نشينم. رخوت توی تنم را می سپارم به لحاف، کنارش می زنم. پاهام را می کشم روی زمین. خب، اين هم يخچال. کورمال کورمال دستم را فرو می کنم توی شکمش. لعنت! سيب نداريم. دستم آن تو می خزد. يالا. دستم را بيرون می کشم. دهان یخچال را می کوبم به هم. چاقو را برمی دارم. خوب به برقش نگاه می کنم. کيوی را می گيرم توی آن يکی دستم و پوستش را غلفتی می کنم. پلک هام کيپ می شوند. دندان هام را فرو می کنم توی تنش. تف!.. گنديده. پرتش می کنم تو سطل زباله، دهانم را آب می گيرم و پاکشان می روم زِير نفس های لولو.
June 7, 2010
نیمه شب چيزی مثل رسوب توی مغزم غل غل می زند. اين پهلو آن پهلو می کنم. بايد بلند شوم. گورستان را پشت سر بگذارم. گردنبندم را بیندازم زیر پيراهنم. توی تاريکی، آرام آرام فاصله بگيرم. که حتا زنجره ها بويی نبرند. قدم بزنم. دور شوم؛ و ماه را بو بکشم... بايد بلند شوم.
میخ نوشت: این جا قدری خانه تکانی می خواهد.