October 31, 2009
باور کن رمقی برای نوشتن نمی ماند اگر صبح تا شب با جزوه و فرمول و تست سروکله بزنی. کمی درکم کن.
October 14, 2009
ديدم يکهو توی دستم نشسته و جای يک گاز بزرگ مانده روی تنش. ابروهام به هم گره خورد. «اين ديگه از کجا پيداش شد.»
زردِ زرد نه. کمی هم سبز؛ سبزِ خيلی يواش. روی پوستش دانه های سياه بود. دانه های خيلی ريز. مثل کک و مک های صورت دخترها. از فرق سرش هم يک تار موی گردن کلفت علم شده بود. چرخاندمش و زل زدم بهش. بعد دماغم قلقلکش آمد و من با ولع مشت و مالش دادم. بويش اتاق را برداشت. دماغم نه؛ همان يارو را می گويم. بو کشيدم. اوف. باز بو کشيدم. عجب بويی! نگاهش کردم. برق می زد. « اين جوريه آره؟» دهانم را باز کردم و جای يک گاز بزرگ ديگر را روی بدنش گذاشتم. جويدم. چشم هام را بستم و گوش کردم به «خرچ خرچ» ها. گاز بعدی. بهش امان ندادم. خيلی کيف داد. می دانيد؟ من به هيچ کوفت و زهرماری فکر نمی کردم و فقط سيبم را می خوردم.
October 2, 2009
شب، تاريک بود. بوف، مانده بود برود يا نه. باد، روی تن درخت ها می خزيد. صدای موج می آمد. و صدای همنوايی زنجره ها. من خوابم برد. از درخت ها گذشتم. از اسب ها که ميان درخت ها مست شده بودند گذشتم. ماه، از آن بالا نورش را ريخته بود روی ساحل. تو، ساحل شده بودی. صدای موج می آمد. جلو رفتم. دريا تاريک بود. دريا، موهای تو بود. موهای تو بوی خوب می داد. من رفتم توی دريا. تو موهايت را تاب دادی. طوفان شد. من غرق شدم.