September 21, 2009
من، آن کاغذهای سياه شده ام. يله، پهن، روی ميزِ کنار پنجره. غبار ساليان دراز روی تنم. هجاهايم، واژه هايم، مدفون زير وزن کی، چه وقت، کجا. در سر خيال باد می پرورم. خيال خاطره ی فيروزه ای چشم هات. می دانی که باد با کاغذها چه می کند!