September 18, 2009

يک سال شد که اين جا می نويسم. نمی دانم. يک جور نياز است؛ آميخته با لذت. وسوسه ای تاب نياوردنی. دردی شيرين... واژه ها متولد می شوند و روی اين صفحه ی سفيد قد می کشند. نگاهشان که می کنی، از خودت می پرسی: يعنی تو اين ها را گفته ای؟ شايد هم، اين هجا ها، اين حروف و اين جمله هايند که تو را می گويند. کسی چه می داند.
ادعايی ندارم. درسم را می خوانم فعلاً. دلخوشم به اين چند کلمه ای که هر از گاه جاری می شوند. و دلگير از اين زمان اندک که نه فرصت خواندن می دهد و نه مجال نوشتن. حوصله ی ديد و بازديد های وبلاگی را ندارم. و اين که دوره بيفتم توی وبلاگستان و برای خودم دنبال خواننده بگردم. گه گاه رهگذری گذارش اين دور و برها می افتد، کامنتکی می گذارد- يا نمی گذارد- و می رود. قدمش روی چشم. اگر هم از چيزی خوشم بيايد يا نکته ی قابل ذکری در ميان باشد ، دست به کامنت می شوم. اين طوری بهتر است. برای همه مان بهتر است.

لينک مطلب | نظرات (2)