September 11, 2009

«همه زار زار می گريستند و زنان، بيش تر. و آوای مرثيه ای سوزناک از آن سوی ميدان گاه به گوش می رسيد اما کسی پيدا نبود. آسمان هم چهره در هم داشت. و با پنبه های ابر مدام زخم های تلخ غروب را تيمار می کرد. همه زار زار می گريستند و زنان، بيش تر...»

رمادی؛ آرش جواهری؛ نشر چشمه.

لينک مطلب