September 29, 2009



صدای چرخ بافندگی در خانه ی پدرم، رعدی در دوردست
نيرويم را از دست می دهم
به سان گاوآهن فرسوده
در طلوع سپيده دمی ديگر
بال هايم، به عرشم می برند
مثل شمعی در ضيافت،کم کم آب می شوم
اما
سپيده که زد، دوباره موم های ذوب شده ام را پس گرفتم
و دانستم برای که بسوزم و برای چه ببالم
چگونه ببخشم آخرين قطره ی سعادت را
که به آرامی بميرم
Nostalghia

لينک مطلب | نظرات1