September 29, 2009



صدای چرخ بافندگی در خانه ی پدرم، رعدی در دوردست
نيرويم را از دست می دهم
به سان گاوآهن فرسوده
در طلوع سپيده دمی ديگر
بال هايم، به عرشم می برند
مثل شمعی در ضيافت،کم کم آب می شوم
اما
سپيده که زد، دوباره موم های ذوب شده ام را پس گرفتم
و دانستم برای که بسوزم و برای چه ببالم
چگونه ببخشم آخرين قطره ی سعادت را
که به آرامی بميرم
Nostalghia

لينک مطلب | نظرات1

September 25, 2009

صبح خيلی زود، زودتر از اين که سپيده بزند، نقاش کوچولو از خواب بيدار شد. خميازه ی جانانه ای کشيد و بدن کوچکش را کش و قوسی داد. دست و رويش را که شست و خشک کرد، برگشت توی اتاقش و رفت ايستاد کنار پنجره. همان طور که بيرون را نگاه می کرد، و هوای تازه خواب را از سرش می پراند، يکهو فکری به ذهنش رسيد. مثل هميشه دو دستش را برد بالا، سرش را خاراند و توی اتاق دو سه دوری قدم زد.
رفت سراغ گنجه ی عزيزش، که پر بود از چيزهای عجيب و غريب. درش را باز کرد و با چشم های برق زده نگاهش کرد.

•••
برای اين که بتواند در حياط را باز کند، مجبور شد دفتر نقاشی بزرگش را، که گذاشته بود روی سرش و با دو دستش محکم گرفته بود، بگذارد روی زمين. در را باز کرد، چراغ را روشن کرد و آمد دفترش را برداشت. به زحمت راه می رفت. آخر،کيفِ مداد رنگی هزاررنگش را هم انداخته بود روی دوشش. دفترش را پهن کرد روی تختِ زير درخت بيد. کنار باغچه. مداد رنگی اش را گذاشت گوشه ی ديگر و خودش هم ولو شد. دفتر را باز کرد. نقاشی قبلی آمد. همان که ديشب تمامش کرده بود. ورق زد و يک صفحه ی سفيد و تميز آورد.
شروع کرد. خورشيد را کشيد که از پشت کوه ها بالا می آمد و می رفت توی آسمانی که آبیِ آبی هم نبود. چون آن بالا، چند تا ابر دنبال بازی می کردند. گنجشک ها را کشيد که از خواب بيدار شده بودند، اين ور و آن ور می پريدند و صدايشان را، که به خيال خودشان خيلی هم قشنگ بود، انداخته بودند توی سرشان. درخت ها را کشيد با برگ هايشان. روی برگ ها رنگ غروب پاشيد. سبزیِ سبزه ها را کم رنگ تر کرد. ابرها را هل داد طرف هم ديگر، صدایِ رعد و برق کشيد. بعد باران آمد. بعد ابرها را به حال خودشان گذاشت و رفت سراغ درخت ها. با انگشت، تقه ای به درخت ها زد، شروع کردند به لرزيدن. برگ ها جدا شدند، توی هوا تلو تلو خوردند، سر خوردند و آمدند روی زمين. برگ ها را صاف کرد، يک لحافِ ناز برای زمين کشيد؛ که توی نقاشی بعديش سرما نخورد. بعد روی يک جاده آدمی کشيد که روی لحاف راه می رفت. پايش را که گذاشت، صدای «خش» آمد. ايستاد. آن يکی پا و باز «خش». مرد سرش را چرخاند، کلاهش را برداشت و به نقاش کوچولو چشمکی زد. برگشت و با «خش خش» ها به راهش ادامه داد.
•••
خورشيد، آمد توی آسمانی که آبیِ آبی هم نبود. مردم، بيرون که زدند از خانه هاشان، ديدند همه جا پاييز شده.

لينک مطلب | نظرات2

September 21, 2009

من، آن کاغذهای سياه شده ام. يله، پهن، روی ميزِ کنار پنجره. غبار ساليان دراز روی تنم. هجاهايم، واژه هايم، مدفون زير وزن کی، چه وقت، کجا. در سر خيال باد می پرورم. خيال خاطره ی فيروزه ای چشم هات. می دانی که باد با کاغذها چه می کند!

لينک مطلب | نظرات2

September 18, 2009

يک سال شد که اين جا می نويسم. نمی دانم. يک جور نياز است؛ آميخته با لذت. وسوسه ای تاب نياوردنی. دردی شيرين... واژه ها متولد می شوند و روی اين صفحه ی سفيد قد می کشند. نگاهشان که می کنی، از خودت می پرسی: يعنی تو اين ها را گفته ای؟ شايد هم، اين هجا ها، اين حروف و اين جمله هايند که تو را می گويند. کسی چه می داند.
ادعايی ندارم. درسم را می خوانم فعلاً. دلخوشم به اين چند کلمه ای که هر از گاه جاری می شوند. و دلگير از اين زمان اندک که نه فرصت خواندن می دهد و نه مجال نوشتن. حوصله ی ديد و بازديد های وبلاگی را ندارم. و اين که دوره بيفتم توی وبلاگستان و برای خودم دنبال خواننده بگردم. گه گاه رهگذری گذارش اين دور و برها می افتد، کامنتکی می گذارد- يا نمی گذارد- و می رود. قدمش روی چشم. اگر هم از چيزی خوشم بيايد يا نکته ی قابل ذکری در ميان باشد ، دست به کامنت می شوم. اين طوری بهتر است. برای همه مان بهتر است.

لينک مطلب | نظرات2

September 11, 2009

«همه زار زار می گريستند و زنان، بيش تر. و آوای مرثيه ای سوزناک از آن سوی ميدان گاه به گوش می رسيد اما کسی پيدا نبود. آسمان هم چهره در هم داشت. و با پنبه های ابر مدام زخم های تلخ غروب را تيمار می کرد. همه زار زار می گريستند و زنان، بيش تر...»

رمادی؛ آرش جواهری؛ نشر چشمه.

لينک مطلب

September 5, 2009

کوچه بغ کرده؛ تنها، توی ظهر تابستان. خانه ها از زور گرما چشم ها و دهانشان را بسته اند. صدای فش فشِ کولرها گوشش را کيپ کرده. کوچه دلش لک زده برای قلقلک های يک توپ پلاستيکی دولايه. برای خيال های خوشمزه ی خاله بازی دخترک ها. يا پرسه های بی هدف يک عاشق سوخته دل.

لينک مطلب | نظرات1