September 29, 2009
September 25, 2009
صبح خيلی زود، زودتر از اين که سپيده بزند، نقاش کوچولو از خواب بيدار شد. خميازه ی جانانه ای کشيد و بدن کوچکش را کش و قوسی داد. دست و رويش را که شست و خشک کرد، برگشت توی اتاقش و رفت ايستاد کنار پنجره. همان طور که بيرون را نگاه می کرد، و هوای تازه خواب را از سرش می پراند، يکهو فکری به ذهنش رسيد. مثل هميشه دو دستش را برد بالا، سرش را خاراند و توی اتاق دو سه دوری قدم زد.
رفت سراغ گنجه ی عزيزش، که پر بود از چيزهای عجيب و غريب. درش را باز کرد و با چشم های برق زده نگاهش کرد.
September 21, 2009
من، آن کاغذهای سياه شده ام. يله، پهن، روی ميزِ کنار پنجره. غبار ساليان دراز روی تنم. هجاهايم، واژه هايم، مدفون زير وزن کی، چه وقت، کجا. در سر خيال باد می پرورم. خيال خاطره ی فيروزه ای چشم هات. می دانی که باد با کاغذها چه می کند!
September 18, 2009
يک سال شد که اين جا می نويسم. نمی دانم. يک جور نياز است؛ آميخته با لذت. وسوسه ای تاب نياوردنی. دردی شيرين... واژه ها متولد می شوند و روی اين صفحه ی سفيد قد می کشند. نگاهشان که می کنی، از خودت می پرسی: يعنی تو اين ها را گفته ای؟ شايد هم، اين هجا ها، اين حروف و اين جمله هايند که تو را می گويند. کسی چه می داند.
ادعايی ندارم. درسم را می خوانم فعلاً. دلخوشم به اين چند کلمه ای که هر از گاه جاری می شوند. و دلگير از اين زمان اندک که نه فرصت خواندن می دهد و نه مجال نوشتن. حوصله ی ديد و بازديد های وبلاگی را ندارم. و اين که دوره بيفتم توی وبلاگستان و برای خودم دنبال خواننده بگردم. گه گاه رهگذری گذارش اين دور و برها می افتد، کامنتکی می گذارد- يا نمی گذارد- و می رود. قدمش روی چشم. اگر هم از چيزی خوشم بيايد يا نکته ی قابل ذکری در ميان باشد ، دست به کامنت می شوم. اين طوری بهتر است. برای همه مان بهتر است.
September 11, 2009
«همه زار زار می گريستند و زنان، بيش تر. و آوای مرثيه ای سوزناک از آن سوی ميدان گاه به گوش می رسيد اما کسی پيدا نبود. آسمان هم چهره در هم داشت. و با پنبه های ابر مدام زخم های تلخ غروب را تيمار می کرد. همه زار زار می گريستند و زنان، بيش تر...»
رمادی؛ آرش جواهری؛ نشر چشمه.
September 5, 2009
کوچه بغ کرده؛ تنها، توی ظهر تابستان. خانه ها از زور گرما چشم ها و دهانشان را بسته اند. صدای فش فشِ کولرها گوشش را کيپ کرده. کوچه دلش لک زده برای قلقلک های يک توپ پلاستيکی دولايه. برای خيال های خوشمزه ی خاله بازی دخترک ها. يا پرسه های بی هدف يک عاشق سوخته دل.