August 25, 2009

«ميمِ» عزيز سلام. ساعت پنج صبح را گذشته و من بيدارم. آشفته تر از آنم که خوابم بگيرد. هوا هنوز تاريک است. صدايی نيست. گه گاه ماشينی می گذرد و خواب کوچه را به هم می ريزد. ستاره ها آن بالا خميازه می کشند و شهر را می پايند. نيم نگاهی به ماه می اندازند، که کمر باريکش را به رخشان می کشد. اگر بودی، دوتايی چقدر می خنديديم.
اتاق تاريک است. نور ضعيف گوشی را گرفته ام روی کاغذ و می نويسم. دوست ندارم چراغ را روشن کنم. از دور صدای چند سگ ولگرد به گوش می رسد. کم کم که سپيده بزند، و آدم ها بيدار شوند، ديگر جرأت نمی کنند جيک بزنند؛ دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند.
«ميم» عزيزم! قصه ی آشنايی ما عجيب بود. و البته خنده دار. اين که دو تا آدمِ اين قدر به ظاهر متفاوت با هم کنار بيايند، با حساب آمار و احتمالات هم جور درنمی آيد. انگار اين سرنوشت بود که ما را پرتاب کرد سمت هم. و من چقدر از اين سرنوشت ممنونم.
شروع ما شروع تن نبود. شروع جا نبود. شروع عقربه ها هم نبود. ما از ناکجا شروع کرديم. از بی نشانی. با واژه شروع کرديم. واژه های مدفون. واژه های زيرخاکی. واژه هايی که خودت جنسشان را بهتر می دانی. واژه هايی که تو آن ها را بيرون کشيدی.
اما «ميم» عزيزم! از آن جا که اين سرنوشت هيچ وقت درست درمان با من راه نيامده، اين بار تو را پرتاب کرد آن گوشه ی ديگر دنيا. و من حالا برای روز تولدت مانده ام که چه کنم. اگر بودی دستت را می گرفتم ، می رفتيم توی شهر. بستنی می خورديم. به عوض تمام بستنی هايی که نتوانستيم با هم بخوريم. خودت که می دانی؛ اصولاً بستنی خيلی چيز مهمی است.
«ميم»! يادت هست؟ از تو قطر زمين را پرسيده بودم. و تو يک عدد نجومی تحويلم دادی. خيلی بزرگ بود. باور کن مغزم سوت کشيد. ولی ميم! می دانی که؛ اين قطر زمين است. به من و تو ربطی ندارد. بگو قطر دنيای ما چقدر است. فاصله ی شب و روزهای دنيای ما چقدر است.
هوا ديگر روشن شد رفيق جان. صدای ماشين ها هم بيشتر شده. شهر، دارد بيدار می شود. ماه، خرامان خرامان دور می شود. می آيد طرف های شما. ستاره ها هم افتاده اند دنبالش. به اولين ستاره سپرده ام از قول من تولدت را تبريک بگويد. من اولين نفر بودم. يادت که می آيد. اين بار اما، نه. ولی خب، می دانم که تبريک من مزه ی ديگری دارد. مخصوصاً اگر از زبان يک ستاره بشنوی. مگر نه؟ پس صبر کن تا اولين ستاره برسد.

قربانت
ميخ فندرسکی

لينک مطلب