August 7, 2009
اصلاً با ما راه نمی آيی. ساز بدکوکت را مخالف می زنی. نمی دانم چته. انگار گوشی دستت نيست. می دانی که وقت کم است. می دانی که اگر عقب بيفتيم از قافله، قافيه را باخته ايم. با اين حال تک روی می کنی و راه خودت را می روی.
صبح ها با زورِ تشويق و تطميع و عتاب از رختخواب جاکنت می کنم. برای سرحال آمدنت آب سرد روی گونه هايمان می ريزم. صبحانه می دهمت. اما آفتاب که وسط آسمان را می گذراند، باز خودت را روی دنده ی خلاص می گذاری و می افتی تو سرازيری چُرت و بی حالی. بعد دوش آب سرد می گيرانمت، قهوه ی داغ می خورانمت تا مگر از اين هپروت سستی بيرون بيايی. نمی شود که هر روز اين جريان ها را با تو از سر بگيرم بدن جان! چيز زيادی هم نمی خواهم ازت؛ فقط روی صندلی ات آرام بگير و بگذار که من درسم را بخوانم. اين چند صباح را کمی سختی بکشی، شايد دری به تخته ای خورد و از ما هم چيزی درآمد. قول می دهم بعداً از خجالتت دربيايم. قول مردانه. قبول؟