August 28, 2009
صبح ِ پيش از بيدارشدن آفتاب.
صبح ِ آخرين پله.
صبح ِ دشت پر زنبق.
صبح ِ خشکيدن دانه ها که نه، جويبار عرق.
صبح ِپرتاب پاپوش های مندرس.
صبح ِ توی قهقهه ی چشم هات.
صبح ِ سکون.
آری. دلخوش می مانم.
August 25, 2009
«ميمِ» عزيز سلام. ساعت پنج صبح را گذشته و من بيدارم. آشفته تر از آنم که خوابم بگيرد. هوا هنوز تاريک است. صدايی نيست. گه گاه ماشينی می گذرد و خواب کوچه را به هم می ريزد. ستاره ها آن بالا خميازه می کشند و شهر را می پايند. نيم نگاهی به ماه می اندازند، که کمر باريکش را به رخشان می کشد. اگر بودی، دوتايی چقدر می خنديديم.
اتاق تاريک است. نور ضعيف گوشی را گرفته ام روی کاغذ و می نويسم. دوست ندارم چراغ را روشن کنم. از دور صدای چند سگ ولگرد به گوش می رسد. کم کم که سپيده بزند، و آدم ها بيدار شوند، ديگر جرأت نمی کنند جيک بزنند؛ دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند.
«ميم» عزيزم! قصه ی آشنايی ما عجيب بود. و البته خنده دار. اين که دو تا آدمِ اين قدر به ظاهر متفاوت با هم کنار بيايند، با حساب آمار و احتمالات هم جور درنمی آيد. انگار اين سرنوشت بود که ما را پرتاب کرد سمت هم. و من چقدر از اين سرنوشت ممنونم.
شروع ما شروع تن نبود. شروع جا نبود. شروع عقربه ها هم نبود. ما از ناکجا شروع کرديم. از بی نشانی. با واژه شروع کرديم. واژه های مدفون. واژه های زيرخاکی. واژه هايی که خودت جنسشان را بهتر می دانی. واژه هايی که تو آن ها را بيرون کشيدی.
اما «ميم» عزيزم! از آن جا که اين سرنوشت هيچ وقت درست درمان با من راه نيامده، اين بار تو را پرتاب کرد آن گوشه ی ديگر دنيا. و من حالا برای روز تولدت مانده ام که چه کنم. اگر بودی دستت را می گرفتم ، می رفتيم توی شهر. بستنی می خورديم. به عوض تمام بستنی هايی که نتوانستيم با هم بخوريم. خودت که می دانی؛ اصولاً بستنی خيلی چيز مهمی است.
«ميم»! يادت هست؟ از تو قطر زمين را پرسيده بودم. و تو يک عدد نجومی تحويلم دادی. خيلی بزرگ بود. باور کن مغزم سوت کشيد. ولی ميم! می دانی که؛ اين قطر زمين است. به من و تو ربطی ندارد. بگو قطر دنيای ما چقدر است. فاصله ی شب و روزهای دنيای ما چقدر است.
هوا ديگر روشن شد رفيق جان. صدای ماشين ها هم بيشتر شده. شهر، دارد بيدار می شود. ماه، خرامان خرامان دور می شود. می آيد طرف های شما. ستاره ها هم افتاده اند دنبالش. به اولين ستاره سپرده ام از قول من تولدت را تبريک بگويد. من اولين نفر بودم. يادت که می آيد. اين بار اما، نه. ولی خب، می دانم که تبريک من مزه ی ديگری دارد. مخصوصاً اگر از زبان يک ستاره بشنوی. مگر نه؟ پس صبر کن تا اولين ستاره برسد.
قربانت
ميخ فندرسکی
August 21, 2009
August 14, 2009
خاکش گرم و نم دار است. مشتی برمی دارم و می گيرم جلوی صورتم. بو می کنم. بوی بهار را می دهد. بوی باران را وقتی که می رسيد به پای باغچه ی خانه مان. ماه کامل است. نورش را ريخته توی اين حفره ی تنگ خاکی. دراز کشيده ام. آن بالا درخت پير شاخه های لرزانش را گرفته جلوی چشم هام. مثل هميشه. مثل آونگی که بگيرند جلوی صورتت تا خوابت کنند. اما وقتی درب اين شيشه ی کوچک باز شود و مايع بی رنگش توی تنم جاری شود، همه چيز تمام می شود. ديگر نه صدای سگ های ولگرد دهکده را خواهم شنيد، نه چهره ی مرموز اين درخت پير با سکوت کشنده اش را خواهم ديد.
اگر می دانستم، همان وقت تمامش می کردم. شايد هم جرأتش را نداشتم. گمان می کردم اگر نباشد اين تکه گوشت صنوبری، تمام اين رنج ها محو می شوند. ديگر اين تو چيزی نخواهد بود که غروب ها متورم شود، آن قدر بزرگ شود طوری که تمام خانه را پر کند، از پنجره ها بزند بيرون و تمام دهکده را بپوشاند. راستش به ديگران حسادت می کردم. چرا مثل آن ها سر در گريبان نبودم. خسته شده بودم از پرسه های شبانه. از بی خوابی های پرکابوس.
نيمه شبی از ته گنجه ی توی انبار صدام زد.همه چيز خيلی سريع اتفاق افتاد. تاب مقاومت نداشتم. رفتم سراغش. دشنه، حالا ديگر توی دستم بود. چشم هام را بستم و از توی قفسه ی سينه بيرونش کشيدم. جعبه ای پيدا کردم و توی آن گذاشتمش. به سرعت از دهکده خارج شدم. رفتم. تا درخت پير رفتم. خودش بود. بايد همين جا دفنش می کردم.
اوايل همه چيز خوب بود. يعنی همه چيز برايم يکسان بود. هيچ چيز معنای خاصی نداشت. نه آدم ها، نه زوزه ی گرگ ها و نه شکوفه دادن گل ها. فقط از يک چيز هراس داشتم و آن درخت پير بود. زمانی که از کنارش می گذشتم، جاذبه ای ميخکوبم می کرد. انگار که کاه و کهربا. هر روز که می گذشت اين مغناطيس شدت می گرفت. تا جايی که زندگی را بر من حرام کرد. شب و روزم کنار اين درخت می گذشت. انگار طلسم شده بودم. راه بازگشتی نبود اما.
نسيم خنکی از آن بالا می خزد توی حفره. مشتم را باز می کنم. خاک، می ريزد روی سينه ام. گرماش را حس می کنم. داغ است و سوزان. مثل آن تکه ی صنوبری. نگاه می کنم به شيشه ی کوچک توی دستم. به مايع بی رنگش که اگر توی بدنم برود و در رگ هام جاری شود، من خوابيده ام. جای تمام آن شب ها خوابيده ام.
August 7, 2009
اصلاً با ما راه نمی آيی. ساز بدکوکت را مخالف می زنی. نمی دانم چته. انگار گوشی دستت نيست. می دانی که وقت کم است. می دانی که اگر عقب بيفتيم از قافله، قافيه را باخته ايم. با اين حال تک روی می کنی و راه خودت را می روی.
صبح ها با زورِ تشويق و تطميع و عتاب از رختخواب جاکنت می کنم. برای سرحال آمدنت آب سرد روی گونه هايمان می ريزم. صبحانه می دهمت. اما آفتاب که وسط آسمان را می گذراند، باز خودت را روی دنده ی خلاص می گذاری و می افتی تو سرازيری چُرت و بی حالی. بعد دوش آب سرد می گيرانمت، قهوه ی داغ می خورانمت تا مگر از اين هپروت سستی بيرون بيايی. نمی شود که هر روز اين جريان ها را با تو از سر بگيرم بدن جان! چيز زيادی هم نمی خواهم ازت؛ فقط روی صندلی ات آرام بگير و بگذار که من درسم را بخوانم. اين چند صباح را کمی سختی بکشی، شايد دری به تخته ای خورد و از ما هم چيزی درآمد. قول می دهم بعداً از خجالتت دربيايم. قول مردانه. قبول؟