July 31, 2009
سرم را بالا می آورم. چشم هام را از روی زمين برمی گيرم و قدم های آهسته و کوتاهم را بلندتر و سريع تر می کنم. سينه ام را می دهم جلو و نفس می کشم؛ عميق.
می روم بيرون. می روم آدم ها را ببينم. خيابان ها را. و کوچه ها را با درخت هاش. همه چيز سرجای خودش است. هيچ چيزی عوض نشده. خورشيد هنوز هم توی آسمان فواره های داغش را می پاشد روی زمين؛ روی سر و صورت آدم ها. اما، انگار که چيزی کم شده است، يا برعکس، اضافه. ديگر قدم از قدم که برمی داری، هر جای اين شهر، برايت اتفاق هايی را زنده می کند. اين جا خنديده ای، اين طرف فرياد کشيده ای، آن سو هر چه نفرت در سينه ات بود را توی مشت هات جمع کرده ای، آن سوتر گريخته ای و آن جا بود که روبه ديوار کردی و بغضت ترکيد. ديگر اين ديوارها فقط ديوار نيستند، درخت ها فقط درخت نيستند و آسمان با آن شاهزاده ی طلايی اش حالا کلی توفير دارد.
بايد سرها را از گريبان بيرون بکشيم. دوره ی سکوت سرآمده. قلم ها را از ته کشوی ميزها بيرون بکشيم و نوشتن را از سر بگيريم. بايد از جايی شروع کرد.