May 28, 2009

« ...با لباس روی تخت دراز کشيدم. حرفی نمی زدم و به شيوه ی خودم گريه می کردم. به بی رحمی سرنوشت سانتياگو ناصر فکر می کردم، و به اين که بيست سالِ خودش را از او ربوده بود؛ نه تنها ربوده بود بلکه تکه تکه کرده و پراکنده بود و زندگی اش را هيچ و پوچ کرده بود. خواب ديدم زنی، با دخترکی به بغل، به اتاق آمد. بچه بدون وقفه بلال گاز می زد و دانه های نيم جويده روی پيش سينه اش می ريخت. زن به من گفت:« مثل خل ها می جود، گاه با عجله و گاه سر صبر.»ناگهان انگشتان بی صبرش دگمه های پيراهنم را باز کرد. بوی خطرناکِ جانورِ عشق که در کنارم آرميده بود، بينی ام را تحريک کرد و حس کردم که در ماسه های مواج محبت او فرو می روم. از دور سرفه ای کرد و از زندگی ام لغزيد و رفت. گفت:« نمی توانم، بوی او را می دهی.»
تنها من نبودم. آن روز همه چيز بوی سانتياگو ناصر را می داد...»

«گزارش يک مرگ»؛ گابريل گارسيا مارکز؛ برگردانِ ليلی گلستان؛ نشر ماهی.

لينک مطلب