May 5, 2009

خانم موطلايی خوش هيکل را می گيرد توی دست های کوچکش. انگشت های ظريف با ناخن های صورتی اش را می کشد روی موهای طلايی خانم و او را روی پاهاش می گذارد. پشت سرش، دست های مهربانی، مشغول بافتن موهای خرمايی بلندش هستند. گه گاه دست ها روی سرش می روند و گرما را از آن بالا سر می دهند و باز مشغول بافتن می شوند.
موهای خرمايی، ديگر بافته شده اند. خوشه ی بافته شده را که انتهاش با روبانی صورتی بسته شده، جلوی صورتش می گيرد و نگاهش می کند. دست خانم موطلايی را می گيرد و می رود می ايستد روبه روی آينه. خانم را روی زمين، کنار آينه می گذارد و بر می گردد جلوی آينه. چند حرکت آکروباتيک. اول پل می زند، بعد پاهاش را از دو طرف باز می کند و دست آخر دو سه دور چرخ و فلک می زند.
از توی آشپزخانه، صدای آرامی دست هاش را می گيرد و می بردش سر ميز ناهار. دست های مهربان غذايش را روی ميز می گذارد. کشک بادمجان، نان تازه ی برشته و سبزی های شسته شده با تربچه های قرمز بازيگوش. دست ها با مهارت اين ور و آن ور می روند. نان را برمی دارند، تکه ای جدا می کنند، لقمه ای درست می کنند و می دهند به دست های کوچک با ناخن های لاک زده.
کم کم از توی پنجره صدای بچه مدرسه ای ها می آيد. ناهار را خورده نخورده بلند می شود. خانم را بر می دارد و با عجله به سمت در می دود. در را باز می کند. اول با خجالت روی پاشنه ی در می ايستد، بعد کم کم بيرون می رود و روی سکوی دم در می نشيند. دختر ها تعطيل شده اند. مانتو های طوسی پوشيده اند با مقنعه ی سفيد. کيف هاشان را روی کولشان يا به دست هاشان گرفته اند و دسته دسته از کنارش رد می شوند. عده ای هم تنها هستند. ذوق زده، خيره می شود به دخترها. گروهی از مقابلش رد می شوند و يکهو می زنند زير خنده. او هم خنده اش می گيرد.
ديگر همه ی دختر ها از مدرسه بيرون آمده اند و به سمت خانه هاشان می روند. کوچه خلوت می شود. صدای آقای روسری فروش که هميشه يک ساک بزرگ پر از روسری با خودش دارد، از ته کوچه شنيده می شود. گنجشک ها روی درخت ها آواز می خوانند. خورشيد از آن بالا می تابد و پاهای کوچک او را گرم می کند. از لای در بوی کشک بادمجان می آيد. دست خانم موطلايی را می گيرد، می ايستد و پشت در ناپديد می شود.

لينک مطلب | نظرات1