May 28, 2009
« ...با لباس روی تخت دراز کشيدم. حرفی نمی زدم و به شيوه ی خودم گريه می کردم. به بی رحمی
سرنوشت سانتياگو ناصر فکر می کردم، و به اين که بيست سالِ خودش را از او ربوده بود؛ نه تنها ربوده بود بلکه تکه تکه کرده و پراکنده بود و زندگی اش را هيچ و پوچ کرده بود. خواب ديدم زنی، با دخترکی به بغل، به اتاق آمد. بچه بدون وقفه بلال گاز می زد و دانه های نيم جويده روی پيش سينه اش می ريخت. زن به من گفت:« مثل خل ها می جود، گاه با عجله و گاه سر صبر.»ناگهان انگشتان بی صبرش دگمه های پيراهنم را باز کرد. بوی خطرناکِ جانورِ عشق که در کنارم آرميده بود، بينی ام را تحريک کرد و حس کردم که در ماسه های مواج محبت او فرو می روم. از دور سرفه ای کرد و از زندگی ام لغزيد و رفت. گفت:« نمی توانم، بوی او را می دهی.»
تنها من نبودم. آن روز همه چيز بوی سانتياگو ناصر را می داد...»
«گزارش يک مرگ»؛ گابريل گارسيا مارکز؛ برگردانِ ليلی گلستان؛ نشر ماهی.
May 19, 2009
سلام بی مقدمه اش تمام سرعت و شتاب ما را گرفت. روی پاهامان ميخکوب شديم.
کوه سرسبز بود. با درخت ها و شاخه های شاداب. توی آسمان هيچ لکه ای ديده نمی شد و آفتاب از لابه لای درخت ها، توی جنگل سرک می کشيد. در راه بازگشت از آبشار، تمام هوش و حواسمان را به صدای شرشر رودخانه ی توی دره سپرده بوديم. رودخانه روی گردن کوه دل ربايی می کرد. گه گاه، جاده توی دره می افتاد و با گردن بند کوه تلاقی می کرد.
از سربالايی گذشتيم. بعد از آن جاده به سمت پايين رفت. سمت راست، روی تخته سنگ کوچکی، دخترکی نشسته بود. بی توجه به او، به سرعت راه می رفتيم که گفت سلام. صدای نازک و لطيفش جادويمان کرد. سربرگرداندم؛ با ترديد به طرفش رفتم و سلام کردم.
پاهاش به زمين نمی رسيد. موهای خرمايی بلندش را دم اسبی بسته بود. بلوز و شلوار تميزش اصلاً نو نبودند و با هم همخوانی نداشتند. چشم های درشتی داشت با بينی ظريف. صورت کوچکش را سمت من گرفت:
- آلوچه نمی خواين؟
کيسه ی آلوچه را روی پاهاش گرفته بود. ناباورانه پرسيدم:
- چنده؟
- هزار تومن.
- همين يکی مونده؟
سرخ شد و به زحمت گفت:« اوهوم».
محو تماشای صورت قشنگش بودم. گفتم:« اسمت چيه؟»
- شکيلا
«شکيلا». تا به حال هرگز به اين فکر نکرده بودم که اسم بچه ای می تواند شکيلا هم باشد. برای من، شکيلا فقط خواننده ای بود که ترانه های غمناک می خواند. ولی حالا، رو به رويم يک شکيلای واقعی کوچولو با کيسه ای در دست و برق تمنايی در چشم، نشسته بود. که منتظر بود آلوچه ها را از دست هاش بگيرم و هر چه زودتر بروم؛ تا کيسه ی بعدی را از پشت تخته سنگ بيرون بکشد و منتظر بنشيند تا ديگری از راه برسد.
يک دوهزاری از کيفم درآوردم و کيسه را گرفتم. از جيب جلوی بلوزش هزاری مچاله شده ای را بيرون کشيد و بِهِم داد.
- خداحافظ.
راه افتاديم. ديگر شرشر رودخانه را نمی شنيدم. صدای پرنده ها را هم.« هوا بی خودی خوب بود». تا پايين، سردرگريبان، مشغول شمردن دختربچه هايی بودم که همان موقع توی کلاس زبان و موسيقی و شنا، استعدادشان را شکوفا می کردند.
May 16, 2009
May 5, 2009
خانم موطلايی خوش هيکل را می گيرد توی دست های کوچکش. انگشت های ظريف با ناخن های صورتی اش را می کشد روی موهای طلايی خانم و او را روی پاهاش می گذارد. پشت سرش، دست های مهربانی، مشغول بافتن موهای خرمايی بلندش هستند. گه گاه دست ها روی سرش می روند و گرما را از آن بالا سر می دهند و باز مشغول بافتن می شوند.
موهای خرمايی، ديگر بافته شده اند. خوشه ی بافته شده را که انتهاش با روبانی صورتی بسته شده، جلوی صورتش می گيرد و نگاهش می کند. دست خانم موطلايی را می گيرد و می رود می ايستد روبه روی آينه. خانم را روی زمين، کنار آينه می گذارد و بر می گردد جلوی آينه. چند حرکت آکروباتيک. اول پل می زند، بعد پاهاش را از دو طرف باز می کند و دست آخر دو سه دور چرخ و فلک می زند.
از توی آشپزخانه، صدای آرامی دست هاش را می گيرد و می بردش سر ميز ناهار. دست های مهربان غذايش را روی ميز می گذارد. کشک بادمجان، نان تازه ی برشته و سبزی های شسته شده با تربچه های قرمز بازيگوش. دست ها با مهارت اين ور و آن ور می روند. نان را برمی دارند، تکه ای جدا می کنند، لقمه ای درست می کنند و می دهند به دست های کوچک با ناخن های لاک زده.
کم کم از توی پنجره صدای بچه مدرسه ای ها می آيد. ناهار را خورده نخورده بلند می شود. خانم را بر می دارد و با عجله به سمت در می دود. در را باز می کند. اول با خجالت روی پاشنه ی در می ايستد، بعد کم کم بيرون می رود و روی سکوی دم در می نشيند. دختر ها تعطيل شده اند. مانتو های طوسی پوشيده اند با مقنعه ی سفيد. کيف هاشان را روی کولشان يا به دست هاشان گرفته اند و دسته دسته از کنارش رد می شوند. عده ای هم تنها هستند. ذوق زده، خيره می شود به دخترها. گروهی از مقابلش رد می شوند و يکهو می زنند زير خنده. او هم خنده اش می گيرد.
ديگر همه ی دختر ها از مدرسه بيرون آمده اند و به سمت خانه هاشان می روند. کوچه خلوت می شود. صدای آقای روسری فروش که هميشه يک ساک بزرگ پر از روسری با خودش دارد، از ته کوچه شنيده می شود. گنجشک ها روی درخت ها آواز می خوانند. خورشيد از آن بالا می تابد و پاهای کوچک او را گرم می کند. از لای در بوی کشک بادمجان می آيد. دست خانم موطلايی را می گيرد، می ايستد و پشت در ناپديد می شود.