April 22, 2009

يک. توی هر اتاق چهار تخت هست. يعنی اتاق ها چهار نفره اند. اتاق ما هم چهار تخت دارد ولی چهار نفر نيستيم. شش نفر، عضو ثابت اند و سه يا چهار نفر هم وقتی دلشان می گيرد، می آيند اين جا. به اين ترتيب گاهی به ده نفر هم می رسيم. بعضی وقت ها توی اين همه آدم بدجور احساس تنهايی می کنم.
دو. اين جا به تمام معنا يک سگدانی شده. از در که وارد می شوی، تمام اجزای صورتت به هم می ريزد. چشم هات پايين می آيند، دهانت کج و کوله می شود و دماقت می رود جای ابروها. شوفاژ آب می دهد و به همين خاطر، فرش بوی بدی گرفته. اين بو را اضافه کن به بوی غذايی که از ديروز مانده. روی ميز همه چيز پيدا می شود. از کتاب و ورق گرفته تا ظرف های نشسته و پوست تخمه. لامپ مهتابی، صدای وزوز ِ بدی می دهد و گاهی واقعاً غير قابل تحمل می شود. جوراب ها روی زمين ولو شده اند و لباس ها روی جارختی از سر و کول هم بالا رفته اند.
سه. تختم را با تخت ا.ر عوض کردم. تخت من پايين بود و پرده نداشت. حالا آمده ام بالا و کمی از اين «سطح گه» فاصله گرفته ام. پرده را می کشم و می روم توی تنهاييم. صدا اذيتم می کند. تحمل می کنم. خودم را با کتاب مشغول می کنم. فکرم را منحرف می کنم. جای بدی نيست اين چارديواری گور مانند. کمِ کم اش اين است که خودت را دور می کنی از بقيه و شب ها می توانی توی تاريکی و تنهايی بخوابی.
ميخ نوشت: شايد به خاطر همين هاست که اين روزها کم تر می نويسم. خلوت که نباشد و سکوت که نباشد، نوشتنی هم درکار نخواهد بود.

لينک مطلب