April 14, 2009

اين جا باز سر و کله ی زمستان پيدا شده. اولين بار، پريروز، وقتی صبح از خواب بيدار شدم و سراغ پنجره رفتم، ديدمشان.برف سفيد، با غرور، روی علف ها و چمن های سبزِ تازه از خاک بيرون زده، جا خوش کرده بود. صحنه، صحنه ی آرامش بعد از کارزاری سخت بود. برف از فرصت استفاده کرده بود و توی شب دست به حمله زده بود و چون بهاری ها هيچ گونه آمادگی نداشتند، زود تسليم شده بودند. چند ساعت بعد اما، با ورود قدرت مند ترين افراد خود، اميد از دست رفته شان را بازيافتند و شروع کردند به مبارزه. آفتاب آمده بود وسفيدی ها را آب می کرد. مانده بودند بزدل هايی که پناه برده بودند زير ديوارهای بلند يا کنج های تاريک. کم کم داشت غروب می شد و دشمن عقب کشيده بود.
شب هم گذشت ولی خبری از زمستان نشد. باز خورشيد آمد. شروع کرد به مداوای زخمی ها. تا عصر همين طور تابيد و عرق ريخت. و حالا، بايد می رفت. اما گويا دشمن که تجديد قوا کرده بود، می خواست حمله کند. همين کار را هم کرد. هنوز خورشيد نرفته بود که حمله کرد و از اولين لحظات با قدرت تمام باريد و شب نشده همه جا را سفيد کرد. سرما چيره شده بود.
امروز اما، خورشيد از کله ی سحر، بدون هيچ مزاحمی دارد می تابد. توی آسمان هيچ لکه ای ديده نمی شود. برف از روی درخت ها رفته. با اين حال زمين گله به گله سفيد است و هوا هنوز سرد. يعنی برف دست از سر بهار بر می دارد؟

لينک مطلب | نظرات4