April 29, 2009

پيش تر هوس بود و ترديد داشت برای گام از گام برداشتن. حالا اما، استدلال می دود.

لينک مطلب | نظرات2

April 25, 2009

«گروندچ پير از نويسنده دعوت می کند تا به ديدن او برود؛ نويسنده با کمال ميل اين دعوت را می پذيرد و چند روز پشت سر هم به ديدارش می رود و در مصاحبت او از شب های گرم و آرام تابستان قبرستان، که هيچ جنبنده ای سکوت الهی آن را بر هم نمی زند،واقعاً لذت می برد... در جريان اين چهار جلسه صحبت – اولی روی نيمکتی زير درخت تبريزی، دومی روی نيمکتی زير درخت چنار، سومی روی نيمکتی زير درخت بلوط و چهارمی روی نيمکتی زير درخت اقاقيا(گروندچ پير عاشق تغيير است و ادعا می کند که تعداد ديگری نيمکت در اختيار دارد که هر کدام زير درخت مختلف ديگری قرار دارد.)- دو هم صحبت توانستند از سر فرصت سيگار دود کنند و آبجو بنوشند و گاه گاهی به سروصدای دوردست و تقريباً مطبوع شهر گوش فرا دهند.»

سيمای زنی در ميان جمع؛ هاينريش بل؛ برگردان: مرتضی کلانتريان؛ نشر آگه.

لينک مطلب

April 22, 2009

يک. توی هر اتاق چهار تخت هست. يعنی اتاق ها چهار نفره اند. اتاق ما هم چهار تخت دارد ولی چهار نفر نيستيم. شش نفر، عضو ثابت اند و سه يا چهار نفر هم وقتی دلشان می گيرد، می آيند اين جا. به اين ترتيب گاهی به ده نفر هم می رسيم. بعضی وقت ها توی اين همه آدم بدجور احساس تنهايی می کنم.
دو. اين جا به تمام معنا يک سگدانی شده. از در که وارد می شوی، تمام اجزای صورتت به هم می ريزد. چشم هات پايين می آيند، دهانت کج و کوله می شود و دماقت می رود جای ابروها. شوفاژ آب می دهد و به همين خاطر، فرش بوی بدی گرفته. اين بو را اضافه کن به بوی غذايی که از ديروز مانده. روی ميز همه چيز پيدا می شود. از کتاب و ورق گرفته تا ظرف های نشسته و پوست تخمه. لامپ مهتابی، صدای وزوز ِ بدی می دهد و گاهی واقعاً غير قابل تحمل می شود. جوراب ها روی زمين ولو شده اند و لباس ها روی جارختی از سر و کول هم بالا رفته اند.
سه. تختم را با تخت ا.ر عوض کردم. تخت من پايين بود و پرده نداشت. حالا آمده ام بالا و کمی از اين «سطح گه» فاصله گرفته ام. پرده را می کشم و می روم توی تنهاييم. صدا اذيتم می کند. تحمل می کنم. خودم را با کتاب مشغول می کنم. فکرم را منحرف می کنم. جای بدی نيست اين چارديواری گور مانند. کمِ کم اش اين است که خودت را دور می کنی از بقيه و شب ها می توانی توی تاريکی و تنهايی بخوابی.
ميخ نوشت: شايد به خاطر همين هاست که اين روزها کم تر می نويسم. خلوت که نباشد و سکوت که نباشد، نوشتنی هم درکار نخواهد بود.

لينک مطلب | نظرات0

April 14, 2009

اين جا باز سر و کله ی زمستان پيدا شده. اولين بار، پريروز، وقتی صبح از خواب بيدار شدم و سراغ پنجره رفتم، ديدمشان.برف سفيد، با غرور، روی علف ها و چمن های سبزِ تازه از خاک بيرون زده، جا خوش کرده بود. صحنه، صحنه ی آرامش بعد از کارزاری سخت بود. برف از فرصت استفاده کرده بود و توی شب دست به حمله زده بود و چون بهاری ها هيچ گونه آمادگی نداشتند، زود تسليم شده بودند. چند ساعت بعد اما، با ورود قدرت مند ترين افراد خود، اميد از دست رفته شان را بازيافتند و شروع کردند به مبارزه. آفتاب آمده بود وسفيدی ها را آب می کرد. مانده بودند بزدل هايی که پناه برده بودند زير ديوارهای بلند يا کنج های تاريک. کم کم داشت غروب می شد و دشمن عقب کشيده بود.
شب هم گذشت ولی خبری از زمستان نشد. باز خورشيد آمد. شروع کرد به مداوای زخمی ها. تا عصر همين طور تابيد و عرق ريخت. و حالا، بايد می رفت. اما گويا دشمن که تجديد قوا کرده بود، می خواست حمله کند. همين کار را هم کرد. هنوز خورشيد نرفته بود که حمله کرد و از اولين لحظات با قدرت تمام باريد و شب نشده همه جا را سفيد کرد. سرما چيره شده بود.
امروز اما، خورشيد از کله ی سحر، بدون هيچ مزاحمی دارد می تابد. توی آسمان هيچ لکه ای ديده نمی شود. برف از روی درخت ها رفته. با اين حال زمين گله به گله سفيد است و هوا هنوز سرد. يعنی برف دست از سر بهار بر می دارد؟

لينک مطلب | نظرات4

April 8, 2009

وقت هايی می شود که درد کشيده ای، و فکر می کنی بايد چيزی بنويسی. دريغ، که توانی برايت باقی نمانده.

لينک مطلب | نظرات1

April 1, 2009


طعم گيلاس؛ عباس کيارستمی

لينک مطلب | نظرات0