March 20, 2009

آخرين روز سال بود. صبح خيلی زود، يعنی وقتی آفتاب هنوز از پشت کوه ها بيرون نيامده بود، درخت از خواب بيدار شد. نسيم خنکی که می وزيد سرحالش آورد. پوستش و شاخه های نرم و نازکش کم کم جان می گرفت. خميازه ای کشيد و بدنش را کش و قوسی داد. بعد نگاهی به دور و بر خود کرد. غصه اش گرفت. همه خواب بودند. همه ی آدم ها و درخت های ديگر. ناگهان فکری به ذهنش رسيد. يکی از شاخه های تر و تازه اش را که شکوفه های سفيد و صورتی روش درآمده بود بالا برد و نگاهی بهش انداخت. آرام آرام شاخه را نزديک پنجره برد و با شيطنت خاصی شروع کرد به قلقلک دادن. آخر حتا پنجره ها هم خواب بودند. آن قدر پنجره را اذيت کرد تا بالاخره بيدار شد. درخت ابروهاش را بالا انداخت و با لبخندی شرورانه گفت:«صبح خوبيه، نه؟» پنجره هم خميازه ای کشيد و گفت:«آره بابا.» درخت با همين روش رفقای کنار دستيش را هم بيدار کرد. جالب اين بود که آن ها هم وقتی بيدار می شدند، مثل دوستشان شروع می کردند به بيدار کردن بقيه. کار به جايی کشيد که همه ی درخت ها و پنجره ها و همه ی اهالی شهر بيدار شدند. آدم ها از توی پنجره ها نگاه می کردند به درخت ها. آدم ها خيلی متعجب شده بودند. چون همه ی درخت ها تکان می خوردند. يکی از توی پنجره اش داد زد:« دارن می رقصن» و خودش دويد بيرون و توی ميدان شهر شروع کرد به رقصيدن. آفتاب هم ديگر سر و کله اش پيدا شده بود. کم کم همه ی آدم ها از خانه هاشان درآمدند و با هم شروع کردند به رقصيدن. توی شهر، درخت ها و آدم ها با هم می رقصيدند.

لينک مطلب | نظرات2