March 17, 2009
امروز صبح سه شنبه است.چادر گل گلی اش را برايش می آورم. دستش را می گيرم و می کشم تا بلند شود. دستم را می گذارم توی دستش. آن يکی دستش را هم آبجی کوچيکه می گيرد. از خانه می زنيم بيرون. زياد دور نيست. سر آن کوچه ی روبه رويی. از همين جا که نگاه کنی، وانت آبی بابابزرگ را می توانی ببينی.
می رسيم. می رويم تو. آن دو تا، مثل هميشه، تنگ هم نشسته اند. خاله هم هست. آن طرف دايی با چيزی ور می رود.البته من به دايی، دايی نمی گويم؛ با اسم کوچک صداش می زنم. فقط دو سالی از من بزرگ تر است. پسرخاله هم نشسته کنارش و نگاه می کند. من و آبجی می رويم پيش بابا بزرگ و مامان بزرگ. آبجی سر پا که می ايستد به زحمت اندازه آن ها می شود. اما من بلندترم. خودمان را می اندازيم توی بغلشان.
بابابزرگ بلند می شود. لاغر است و قدش خيلی بلند. پيراهنش را به تن می کند و می رود سمت در. ما هم دنبالش راه می افتيم. می نشيند پشت فرمان وانت آبی اش. دايی که فرزتر است، اول می پرد بالا. بعد هم ما يکی يکی خودمان را بالا می کشيم. بابابزرگ ماشينش را می اندازد توی جاده های خاکی. توی بيابان. خيلی تند می راند. عاشق اين رانندگيش هستم. وقتی تند می رود، بايد بايستی پشت وانت اش و صورتت را بسپاری به باد، تا آب از چشم هات راه بيفتد.
وانت را نگه می دارد. پياده می شويم و هر کدام می رويم به سمتی. برای کندن بوته؛ جمع کردن چوب. بايد پشت وانت را پرِ پر کنيم تا به همه زياد برسد. تا وقتی شب آتششان زديم، شعله هاش تا سقف خانه برسد.
امروز سه شنبه. صبح است. صدای انفجار می آيد.می روم بيرون. کسی دنبال بوته جمع کردن نيست.دست هيچ بجه ای چوب خشک نمی بينی. نگاه می کنم به کوچه ی روبه رو. از وانت آبی خبری نيست. بابابزرگ خيلی وقت است که رفته. ما هم ديگر لنگ هامان خيلی دراز شده.هرکدام پرتاب شده ايم به گوشه ای. دايی را ماه به ماه هم نمی بينم. آن يکی سرباز است و آبجی کوچيکه هم خانه ی بخت. امشب بايد گوش کنيم به صداها. نقش اصلی برای صداست. اين جا ديگر چشم کاری ندارد. ديگر چشم های چهارشنبه سوری بی فروغ شده.