March 10, 2009
اين بار نشست پشت کرسی و به پشتی تکيه داد. به هيچ وجه قصد بلند شدن نداشت. کلاه درازش را جا به جا کرد؛ ريش های سفيد بلندش را خاراند و با بی حوصلگی اعلام کرد که حال ندارد و می خواهد کس ديگری را جای خودش بفرستد. اين طور شد که امسال، زمستان نيامد و کار را سپرد به يکی از شاگردهاش. همين طور هم شد که اين شاگردِ تازه کار، سرما را يک ماه ديرتر شروع کرد و يک ماه زودتر خسته شد. همان يک ماه وسطی هم با اين که خيلی تلاش کرد، نتوانست برف زيادی بياورد، طوری که زير پوتين هات صدای قرچ قرچ اش را بشنوی. بيچاره بهار؛ يک ماه بيش تر بايد کار کند.