February 21, 2009

با دو دستم محکم گرفته بودم و می کشيدمش. ناخن هاش روی زمين کشيده می شد و صدا می کرد. فايده ای نداشت. کوچک ترين حرکتی که می کرد، «عين» می دويد سمت در و قايم می شد. می ترسيد. خودش می گفت:«چندشم می شه». فکر کردم اگر دبه ی پلاستيکی را بيشتر و محکم تر بکشم، بيايد بيرون. همين کار را کردم. ولی باز روی زمين کشيده می شد و تلاش هام بی فايده می ماند. دبه را چرخاندم، يکهو کشيدم، بعد آرام آرام امتحانش کردم... انگار آن تو چسبيده بود.
تنش بزرگ بود. آن قدر که وقتی «عين» صدام کرد و آمدم حياط و ديدمش، اول از جثه ی بزرگش يکه خوردم تا از آن حالت مضحک. بيشتر شبيه پلنگ بود تا گربه. رنگش خاکستری مخلوط با مشکی بود. پاهای جلويی را خوابانده بود و عقبی ها سرپا بودند. سرش توی دهانه ی يک دبه ی کوچک پلاستيکی گير کرده بود. انگار که به کلی نا اميد شده باشد، هيچ تلاشی برای بيرون آمدن نمی کرد.
قسمتی از دبه را با چاقويی که «عين» آورد، بريدم تا لااقل سقط نشود از نرسيدن هوا. توی دبه چيزی بود. يک تکه استخوان کهنه. پس بگو. ای حيوان طماع! خب می خواستی آن عقل نداشته ات را به کار بيندازی... می خواستم دهانه ی ظرف را هم ببرم و آزادش کنم. ترسيدم اما زخمی شود.
نا اميد شده بودم. بايد چه کار می کردم. «عين» هم به جای اين که کمکم کند هی اين طرف و آن طرف می رفت و اعصابم را بيشتر خورد می کرد. فکر کردم شايد بهتر باشد به آتش نشانی بگوييم. به «عين» گفتم زنگ بزند و بگويد بيايند برای کمک. اما انگار نمی شنيد. انگار کله ی او آن تو گير کرده بود. خودش هم نمی دانست چه کار می کند. توی همين فکر و خيال ها که دبه را می کشيدم و ور می رفتم باهاش، يکهو سرش بيرون آمد. دويد، جستی زد روی ديوار و رفت. « عين» هم با دمپايی افتاد دنبالش. ای خدا...
وسط حياط ايستاده بودم و به دبه ی پلاستيکی توی دست هام نگاه می کردم.

لينک مطلب | نظرات1