February 12, 2009
يک
بيرون باد است. صدای هو کشيدنش از درزهای پنجره،توی اتاق می دود. شعله ی بخاری را بيشتر می کنم. می ايستم جلوی پنجره. اثری نيست از خورشيد. شهر تميز شده است. کثيفی ها را باد با خود برده. کوه ها سفيدند، اما زمين و درخت ها لختِ لخت.
دو
خانه که می آيم، به زندانی سال ها در بندی می مانم؛ بايد هفته ها طول بکشد تا بند و هم بندی ها را فراموش کنم. زندگی خوابگاهی، زندگی در خانه ی پدری را از يادم برده. خانه، ديگر برايم عادی نيست. نمی دانم صبح را چگونه شب کنم. خوابم به هم ريخته. دير می خوابم. دير بيدار می شوم. اين جا قوانين ديگری حاکم است که نبايد از آن ها سرپيچی شود.
سه
رها می کنم پرده را تا تمام شهر را با همه ی آدم های سرد ويخ زده اش بپوشاند. شهر با همه ی خاکستری هايش پشت پرده می ميرد. من توی اتاق، از ديواری به ديوار ديگر قدم می زنم. احساس سرما می کنم. نکند من هم يخ زده باشم. تب دارم؟ نکند زمستان توی خانه هم آمده باشد. بخاری را زيادتر می کنم.