February 28, 2009
دم ظهر مادر صدايش می زند برای خواب. چاره ای نيست. دخترک سلانه سلانه به راه می افتد. شلوارک سفيد گل گلی پوشيده با تی شرت آستين حلقه ای صورتی. موهای بور بلندش تمام پشت و شانه هاش را پوشانده. می رود توی اتاق و کنار مادر دراز می کشد. نگاه می کند به سقف سفيد بالای سرش. توی دلش شعر می خواند. همان که هفته ی پيش از دايی جان ياد گرفته بود. بدون اين که متوجه شود، روی لب هاش هم ظاهر می شود. پچ پچ می کند ولی با دستور«هيس» مادر زمزمه اش را قطع می کند. غلت می زند و نگاهش گره می خورد به پنجره. درخت بزرگ جلوی خانه را می بيند که بدنش را تسليم آفتاب مطبوع اواخر زمستان کرده. اگر دوستش به مسافرت نرفته بود، حالا می توانست با او وقتش را بگذراند. می توانست با او به خانه شان برود. چادرهای مادرش را بردارند. خانه بسازند و در رويای بزرگ سالی، چند ساعتی غرق شوند. غذا بپزند، بچه داری کنند، خودشان را جای پدرها بگذارند و حتا برای شام به مهمانی بروند...گنجشککی روی درختِ کرخت می نشيند و شروع می کند به خواندن.
دخترک دوباره غلتی می زند و رو به مادر قرار می گيرد. انگار خوابش برده. نرم نرمک بلند می شود و پاورچين پاورچين از اتاق بيرن می زند. می رود سمت حياط.حالا ديگر از سلطه ی مادر رها شده. دمپايی هاش را به پا می کند. به گوشه ی حياط می رود و چيزهايی را از روی زمين بر می دارد. بعد می رود سمت ديگر حياط. خم می شود و با گچِ توی دستش، خطوط کم رنگ کف حياط را پررنگ می کند. سنگِ توی دستش را آرام به جلو می اندازد. سنگ، توی خانه ی پنجم آرام می گيرد. دخترک يک پايش را بلند می کند و با پای ديگر از روی خانه های گچی می پرد.
February 21, 2009
با دو دستم محکم گرفته بودم و می کشيدمش. ناخن هاش روی زمين کشيده می شد و صدا می کرد. فايده ای نداشت. کوچک ترين حرکتی که می کرد، «عين» می دويد سمت در و قايم می شد. می ترسيد. خودش می گفت:«چندشم می شه». فکر کردم اگر دبه ی پلاستيکی را بيشتر و محکم تر بکشم، بيايد بيرون. همين کار را کردم. ولی باز روی زمين کشيده می شد و تلاش هام بی فايده می ماند. دبه را چرخاندم، يکهو کشيدم، بعد آرام آرام امتحانش کردم... انگار آن تو چسبيده بود.
تنش بزرگ بود. آن قدر که وقتی «عين» صدام کرد و آمدم حياط و ديدمش، اول از جثه ی بزرگش يکه خوردم تا از آن حالت مضحک. بيشتر شبيه پلنگ بود تا گربه. رنگش خاکستری مخلوط با مشکی بود. پاهای جلويی را خوابانده بود و عقبی ها سرپا بودند. سرش توی دهانه ی يک دبه ی کوچک پلاستيکی گير کرده بود. انگار که به کلی نا اميد شده باشد، هيچ تلاشی برای بيرون آمدن نمی کرد.
قسمتی از دبه را با چاقويی که «عين» آورد، بريدم تا لااقل سقط نشود از نرسيدن هوا. توی دبه چيزی بود. يک تکه استخوان کهنه. پس بگو. ای حيوان طماع! خب می خواستی آن عقل نداشته ات را به کار بيندازی... می خواستم دهانه ی ظرف را هم ببرم و آزادش کنم. ترسيدم اما زخمی شود.
نا اميد شده بودم. بايد چه کار می کردم. «عين» هم به جای اين که کمکم کند هی اين طرف و آن طرف می رفت و اعصابم را بيشتر خورد می کرد. فکر کردم شايد بهتر باشد به آتش نشانی بگوييم. به «عين» گفتم زنگ بزند و بگويد بيايند برای کمک. اما انگار نمی شنيد. انگار کله ی او آن تو گير کرده بود. خودش هم نمی دانست چه کار می کند. توی همين فکر و خيال ها که دبه را می کشيدم و ور می رفتم باهاش، يکهو سرش بيرون آمد. دويد، جستی زد روی ديوار و رفت. « عين» هم با دمپايی افتاد دنبالش. ای خدا...
وسط حياط ايستاده بودم و به دبه ی پلاستيکی توی دست هام نگاه می کردم.
February 12, 2009
يک
بيرون باد است. صدای هو کشيدنش از درزهای پنجره،توی اتاق می دود. شعله ی بخاری را بيشتر می کنم. می ايستم جلوی پنجره. اثری نيست از خورشيد. شهر تميز شده است. کثيفی ها را باد با خود برده. کوه ها سفيدند، اما زمين و درخت ها لختِ لخت.
دو
خانه که می آيم، به زندانی سال ها در بندی می مانم؛ بايد هفته ها طول بکشد تا بند و هم بندی ها را فراموش کنم. زندگی خوابگاهی، زندگی در خانه ی پدری را از يادم برده. خانه، ديگر برايم عادی نيست. نمی دانم صبح را چگونه شب کنم. خوابم به هم ريخته. دير می خوابم. دير بيدار می شوم. اين جا قوانين ديگری حاکم است که نبايد از آن ها سرپيچی شود.
سه
رها می کنم پرده را تا تمام شهر را با همه ی آدم های سرد ويخ زده اش بپوشاند. شهر با همه ی خاکستری هايش پشت پرده می ميرد. من توی اتاق، از ديواری به ديوار ديگر قدم می زنم. احساس سرما می کنم. نکند من هم يخ زده باشم. تب دارم؟ نکند زمستان توی خانه هم آمده باشد. بخاری را زيادتر می کنم.
February 4, 2009
می دانی دلم چه می خواهد؟ اين که بعضی شب ها، خيلی زود- طوری که بشود گفت هنوز سر شب است- همين طور که دراز کشيده ام ، پلک هام سنگينی کند و خوابم ببرد. و در حالی که کمی سردم باشد و خودم را هم جمع کرده باشم، مادر رويم يک لحاف گرم بيندازد و دست بکشد روی شانه هام و من رها شوم توی خواب.
February 3, 2009