January 27, 2009

توی خانه، کنار بخاری لميده بودم و زل زده بودم به ديوار. تلويزيون روشن بود؛ ولی نه نگاهش می کردم و نه صداش را می شنيدم. باز غرق شده بودم توی خيالاتم. امان از اين جور وقت ها. اسمش را گذاشته ام «سيستم». نه رفتنش دست خودم است، نه برگشتنش. آن روز هم رفته بودم تو سيستم. خودم را می ديدم که مثلاً بيست سال بزرگ تر شده ام. ازدواج کرده ام و با دو سه تا بچه ی قد و نيم قد توی خانه مان زندگی محشری داريم. نمی دانی چه حالی می کردم از تصور اين چيزها.
گفتم که دست خودم نيست. به خاطر همين یکهو با صدای بابا از سيستم پريدم بيرون. داشت می گفت:« جداً روزگار عجيبی بود. می بينیشون چه بی خيال و شادن؟!» با چشم های حسرت بارش، صفحه ی تلويزيون را نشان مادر داد و گفت:« اگه بدونی چه قدر دلم می خواد، یه روز هم که شده دوباره تجربه شون کنم و خودم رو از اين همه مشغله ذهنی دور ببينم!»

لينک مطلب