January 20, 2009

...حالا باز می خواهی بپرسی چه خبر؟ عزيزمن اين جا هيچ خبری نيست. درس می خوانم و امتحان می دهم. درس هايی که برای خواندن بعضی هاشان هيچ حوصله ای ندارم؛ نه کتاب هاشان چنگی به دل می زند، نه ترجمه ی درستی دارند ونه استاد خوبی که آدم دل خوشش باشد. از دانشگاه هم که ديگر نپرس. هوا هم، ای ... خيالت راحت! لباس گرم هم می پوشم وقت بيرون رفتن. برف که می بارد می دوم سمت پنجره، می نشينم به نظاره اش. دانه های سفيدش را از آن بالا تعقيب می کنم تا برسد به زمين و در آغوش بقيه آرام بگيرد. پيش خودم خيال می کنم توی آن جاده ی رويايی که دو طرفش پر است از درخت، راه می روم؛ و گوش می کنم به قژقژِ کوبيده شدن برف ها زير پوتين هام. اين طوری است ديگر. زندگی ما شده خيال بازی، خواب، توهم... تو تعريف کن. خودت خوبی؟ توی آن خانه، تنهايی که اذيتت نمی کند؟ بابا حالش چه طور است؟ خواهرم؟ سر می زند بهت؟ هنوز به فکر زن دادن من است؟ بگو هنوز بوی شير توی دهنم است؛ خودش را اذيت نکند. بچه اش هم حتماً بزرگ شده،هان؟ عمه ها، عموها می آيند؟ گفته بودی دَرست که تمام شود می آيی پيشمان و خانه از اين سوت و کوری در می آيد. اما، مادر من، خانه ات که شکر خدا سوت و کور نيست. اين همه فاميل دورت را گرفته اند. «س» هم که ديگر بزرگ شده و مثل پسر خودت است و بيش تر وقت ها هم پيش تو می ماند. از اين بهتر؟ ولی باشد. می آيم پيشتان و سه تايی با هم کلی خوش می گذارنيم. الو؟ صِدام را که داری؟...

لينک مطلب | نظرات3