January 6, 2009
يک جور ناامنی. يک جور بين آسمان و زمين بودن. يک جور خيسی آميخته با حسرت. طوری که می دانی خطری تو و اطرافيانت را تهديد می کند، ولی هيچ کاری از دستت برنيايد. انگار که بخواهی فرياد کنی، هوار بکشی، همه ی عالم را خبر کنی، و لب هات گشوده نشوند. انگار که بخواهی از چيزی، از کابوس هات، فرار کنی، و پاهات آن قدر سنگين اند که نتوانی حتی ذره ای تکانشان دهی.به که بگويم.