January 4, 2009
بس کن. توی اين سر ديگر هيچ نيست. حالا که خودت را حبسی اين چارديواریِ چاروادار کرده ای. حالا که داری حل می شوی توی اين هوای خفه و مهوع. حالا که حتا دل دادگی را زيرِ فرش های هزارتوی ات نهاده ای؛ و يادت رفته که دلی بوده، رازی بوده...چه سری! کدام سودا!