January 2, 2009

«... يک روز، ما دو تا به جنگل رفته بوديم. خرگوش ها و سنجاب ها از جلوی ما می دويدند. همه نوع گل زير پای ما بود: نسرين، سنبل وحشی، نرگس... دخترک از شادی در پوست نمی گنجيد. گفت:«ورنر من چه قدر خوشبختم. چه قدر اين هديه های خدا را می پسندم!» من هم خوشبخت بودم، ميان سرخس ها، روی خزه، دراز کشيديم. حرف نمی زديم. پرواز پرندگان را، از شاخه ای به شاخه ی ديگر، و حرکت نوک درخت های کاج را، تماشا می کرديم؛ نا گهان دختر فرياد کوچکی زد:«آه! چانه ام را گزيد! پشه ی کثيفف جانور زشت!» بعد با دست خود حرکت شديدی کرد. گفت:«ورنر، يکی از آن ها را گرفتم!نگاه کن. الآن تنبيه اش می کنم، دست و پايش را يکی يکی می کنم.» و همين کار را هم کرد...»
خاموشی دريا، نوشته ی ورکور، برگردان حسن شهيد نورائی.

ميخ نوشت: کتاب را به پيشنهاد خالد رسول پور عزيز خواندم. خيلی آرام بود. نه تبی نه تابی؛ درست مثل اسمش.

لينک مطلب | نظرات (1)