January 27, 2009
توی خانه، کنار بخاری لميده بودم و زل زده بودم به ديوار. تلويزيون روشن بود؛ ولی نه نگاهش می کردم و نه صداش را می شنيدم. باز غرق شده بودم توی خيالاتم. امان از اين جور وقت ها. اسمش را گذاشته ام «سيستم». نه رفتنش دست خودم است، نه برگشتنش. آن روز هم رفته بودم تو سيستم. خودم را می ديدم که مثلاً بيست سال بزرگ تر شده ام. ازدواج کرده ام و با دو سه تا بچه ی قد و نيم قد توی خانه مان زندگی محشری داريم. نمی دانی چه حالی می کردم از تصور اين چيزها.
گفتم که دست خودم نيست. به خاطر همين یکهو با صدای بابا از سيستم پريدم بيرون. داشت می گفت:« جداً روزگار عجيبی بود. می بينیشون چه بی خيال و شادن؟!» با چشم های حسرت بارش، صفحه ی تلويزيون را نشان مادر داد و گفت:« اگه بدونی چه قدر دلم می خواد، یه روز هم که شده دوباره تجربه شون کنم و خودم رو از اين همه مشغله ذهنی دور ببينم!»
January 20, 2009
...حالا باز می خواهی بپرسی چه خبر؟ عزيزمن اين جا هيچ خبری نيست. درس می خوانم و امتحان می دهم. درس هايی که برای خواندن بعضی هاشان هيچ حوصله ای ندارم؛ نه کتاب هاشان چنگی به دل می زند، نه ترجمه ی درستی دارند ونه استاد خوبی که آدم دل خوشش باشد. از دانشگاه هم که ديگر نپرس. هوا هم، ای ... خيالت راحت! لباس گرم هم می پوشم وقت بيرون رفتن. برف که می بارد می دوم سمت پنجره، می نشينم به نظاره اش. دانه های سفيدش را از آن بالا تعقيب می کنم تا برسد به زمين و در آغوش بقيه آرام بگيرد. پيش خودم خيال می کنم توی آن جاده ی رويايی که دو طرفش پر است از درخت، راه می روم؛ و گوش می کنم به قژقژِ کوبيده شدن برف ها زير پوتين هام. اين طوری است ديگر. زندگی ما شده خيال بازی، خواب، توهم... تو تعريف کن. خودت خوبی؟ توی آن خانه، تنهايی که اذيتت نمی کند؟ بابا حالش چه طور است؟ خواهرم؟ سر می زند بهت؟ هنوز به فکر زن دادن من است؟ بگو هنوز بوی شير توی دهنم است؛ خودش را اذيت نکند. بچه اش هم حتماً بزرگ شده،هان؟ عمه ها، عموها می آيند؟ گفته بودی دَرست که تمام شود می آيی پيشمان و خانه از اين سوت و کوری در می آيد. اما، مادر من، خانه ات که شکر خدا سوت و کور نيست. اين همه فاميل دورت را گرفته اند. «س» هم که ديگر بزرگ شده و مثل پسر خودت است و بيش تر وقت ها هم پيش تو می ماند. از اين بهتر؟ ولی باشد. می آيم پيشتان و سه تايی با هم کلی خوش می گذارنيم. الو؟ صِدام را که داری؟...
January 14, 2009
باشد. همان يک خاطره ات برايم بس است. که پيچکی شوم دورش، اين شب و روزهای لعنتی را اين پايين جا بگذارم و بروم بالا.
January 6, 2009
يک جور ناامنی. يک جور بين آسمان و زمين بودن. يک جور خيسی آميخته با حسرت. طوری که می دانی خطری تو و اطرافيانت را تهديد می کند، ولی هيچ کاری از دستت برنيايد. انگار که بخواهی فرياد کنی، هوار بکشی، همه ی عالم را خبر کنی، و لب هات گشوده نشوند. انگار که بخواهی از چيزی، از کابوس هات، فرار کنی، و پاهات آن قدر سنگين اند که نتوانی حتی ذره ای تکانشان دهی.به که بگويم.
January 4, 2009
بس کن. توی اين سر ديگر هيچ نيست. حالا که خودت را حبسی اين چارديواریِ چاروادار کرده ای. حالا که داری حل می شوی توی اين هوای خفه و مهوع. حالا که حتا دل دادگی را زيرِ فرش های هزارتوی ات نهاده ای؛ و يادت رفته که دلی بوده، رازی بوده...چه سری! کدام سودا!
January 2, 2009
«... يک روز، ما دو تا به جنگل رفته بوديم. خرگوش ها و سنجاب ها از جلوی ما می دويدند. همه نوع گل زير پای ما بود: نسرين، سنبل وحشی، نرگس... دخترک از شادی در پوست نمی گنجيد. گفت:«ورنر من چه قدر خوشبختم. چه قدر اين هديه های خدا را می پسندم!» من هم خوشبخت بودم، ميان سرخس ها، روی خزه، دراز کشيديم. حرف نمی زديم. پرواز پرندگان را، از شاخه ای به شاخه ی ديگر، و حرکت نوک درخت های کاج را، تماشا می کرديم؛ نا گهان دختر فرياد کوچکی زد:«آه! چانه ام را گزيد! پشه ی کثيفف جانور زشت!» بعد با دست خود حرکت شديدی کرد. گفت:«ورنر، يکی از آن ها را گرفتم!نگاه کن. الآن تنبيه اش می کنم، دست و پايش را يکی يکی می کنم.» و همين کار را هم کرد...»
خاموشی دريا، نوشته ی ورکور، برگردان حسن شهيد نورائی.
ميخ نوشت: کتاب را به پيشنهاد خالد رسول پور عزيز خواندم. خيلی آرام بود. نه تبی نه تابی؛ درست مثل اسمش.