December 25, 2008
پلک هاش سنگينی می کرد. چشمش را به زور جلوی دفتر مشقش باز نگه داشته بود. دستش هم ديگر نا نداشت. اگر دستکش می پوشيد، درست نمی توانست مداد را توی دستش بگيرد؛ و بدون دستکش هم که يخ می کرد. باد سرد اواخر پاييز، برگ های خشک را ريخت روی دفترش و صفحه ها را جا به جا کرد. مداد از دست پسرک افتاد. سرش را بالا آورد؛ نگاهی به چپ و راست انداخت و روی وزنه اش خيره ماند. «مشتری نيست». جا به جا شد. مدادش را توی دستش گذاشت. دفتر مشقش را تميز کرد و زير نور کم سوی چراغ برق، خط بعدی را شروع کرد.