December 21, 2008

تنها نبود. کنار آن دوتای ديگر. خنکای تنشان را حس می کرد. لحظه ای احساس سرما کرد. کز کرده بود گوشه ی آن پيش دستی سفيد. روی ميز وسط اتاق. نوری که از پنجره سرک می کشيد، ديدش را آشفته می کرد. سرخی تنش روی سفيدی پيش دستی، تنشی در دلش آورد. آن دوتای ديگر، تقريبا همرنگ پيش دستی بودند.
وجودش در دالان تنگ و تاريکی محبوس شده بود که يک طرفش ترس بود و سوی ديگرش اميد. ترس از تکه پاره شدن تن لطيف و ريخته شدن خون سفيدش، وجودش را لرزاند. با خود فکر کرد که هياهوی يک سيب سرخ لابد خواهش بزرگی را قلقلک می دهد.
در همان حال که به خود می پيچيد، موجودِ عمودیِ دوپایِ عظيمی را ديد که به سويش می آمد. هر قدرنزديک تر می شد، قلبش تند تر می زد. حالا ديگر آن موجود دوپا رسيده بود کنار ميز. خم شد. دستش را باز کرد. دنيا پيش چشم سيب سرخ، تيره و تار شد. انتخاب شده بود. احساس کرد ارتفاعش بيشتر و بيشتر می شود. حالا ديگر حرکتش کمتر شده بود. روی پوست قرمزش نسيم گرم نفسی را شنيد. اما زياد طول نکشيد. تا اين که ضربه ای در پايين بدنش تجربه کرد. همه جا روشن شد. فکر کرد کارش ديگر تمام شده.
کمی که گذشت، چشمانش را باز کرد. ناگهان خود را روی همان پيش دستی يافت. با حيرت چرخی زد و ديد که يکی از همسايه های زردپوستش نيست. در سرمستی خورده نشدن، فرشته نگهبانش را شکر کرد. با خود فکر کرد که آن موجود عظيم حتما سيب زرد را بيشتر دوست داشته. آن قدر خوشحال بود که لحظه ای گمان کرد روياست. بعد ديد آن يکی همسايه اش هم بالا رفت.
چند روز بعد، مرد آمد. سمت ميز شد. سيب گنديده ای را از پيش دستی برداشت و داخل سطل زباله انداخت.

لينک مطلب