December 16, 2008

به توم فکر می کنم. کجا می تواند باشد. چه می کند. توانسته کاری از پيش ببرد؟ کسی را با خودش همراه کرده؟ نقشه هاش را عملی می کند؟... به جادها فکر می کنم. تخيلم پرواز می کند، می رود تا تاريخ پشت سر. تا دردهای مردمی که نفسشان بريده. ملتی که کارد رسيده به استخوانشان. آدم هايی که ديگر آرزويی نداشتند جز سير کردن شکم و يافتن سقفی برای خانواده شان. خانواده هايی که از همه چيزشان برای ديگران گذشتند.
«خوشه های خشم» را تمام کردم. کتابی آن قدر زنده که تصاويرش و آدم هايش هنوز جلوی چشمم هستند. آن قدر انسانی و تأثير گذار که بتواند انقلابی برپا کند. که حتماً هم در زمان خودش کرده. که شورها پديد آورده. که چشم ها بيدار کرده. که دست ها و قلب ها متحد کرده. توی گوشم فرياد جان اشتاين بک می پيچد:« اين ها نتايج است نه علل. نتايج، نه علل. نتايج، نه علل. علل عميق و ساده است. علل گرسنگی است... گرسنگی در يک روح يگانه، گرسنگی به خاطر شادی و امنيت واقعی که ميليون ميليون افزايش می يابد...».

لينک مطلب | نظرات1