December 11, 2008

از آن عصرهايی است که بايد طاق باز دراز کشيد روی زمين. دره و پنجره ها را، بدون واهمه از سرما، بازگذاشت؛ و خيره شد به جايی... هرکجا. با يک موسيقیِ آرام، رها شوی در خيالاتت. بروی به هر جايی که می کشاندت. فارغ از همه ی فکرها و دل مشغولی ها... چه اعجازی می کند موسيقی، وقتی هوا هم همراهيش کند.
بلند می شوم و می روم کنار پنجره. نگاه می کنم به زمينی که گله به گله پوشيده شده از برف تازه باريده.سايه روشن آفتاب روی برف ها، و کوه های سفيد پشت شهر.
گاهی بی کاری هم چيز خوبی است؛ برای اين که آرام بگيری. فکرهات از هيجان بايستد و تلطيف شود. از خودت کنده شوی و رها شوی در خلا. از همه چيز؛ درس، کتاب، دانشگاه، آدم ها... بسپاری خودت را به جادویِ موسيقی و طعم شيرين خيال پردازی.

لينک مطلب | نظرات3