December 25, 2008
پلک هاش سنگينی می کرد. چشمش را به زور جلوی دفتر مشقش باز نگه داشته بود. دستش هم ديگر نا نداشت. اگر دستکش می پوشيد، درست نمی توانست مداد را توی دستش بگيرد؛ و بدون دستکش هم که يخ می کرد. باد سرد اواخر پاييز، برگ های خشک را ريخت روی دفترش و صفحه ها را جا به جا کرد. مداد از دست پسرک افتاد. سرش را بالا آورد؛ نگاهی به چپ و راست انداخت و روی وزنه اش خيره ماند. «مشتری نيست». جا به جا شد. مدادش را توی دستش گذاشت. دفتر مشقش را تميز کرد و زير نور کم سوی چراغ برق، خط بعدی را شروع کرد.
December 24, 2008
باور کن با يک دلِ ناآرام نمی شود لب پنجره نشست و ريختن قطره های باران را تماشا کرد.
December 21, 2008
تنها نبود. کنار آن دوتای ديگر. خنکای تنشان را حس می کرد. لحظه ای احساس سرما کرد. کز کرده بود گوشه ی آن پيش دستی سفيد. روی ميز وسط اتاق. نوری که از پنجره سرک می کشيد، ديدش را آشفته می کرد. سرخی تنش روی سفيدی پيش دستی، تنشی در دلش آورد. آن دوتای ديگر، تقريبا همرنگ پيش دستی بودند.
وجودش در دالان تنگ و تاريکی محبوس شده بود که يک طرفش ترس بود و سوی ديگرش اميد. ترس از تکه پاره شدن تن لطيف و ريخته شدن خون سفيدش، وجودش را لرزاند. با خود فکر کرد که هياهوی يک سيب سرخ لابد خواهش بزرگی را قلقلک می دهد.
در همان حال که به خود می پيچيد، موجودِ عمودیِ دوپایِ عظيمی را ديد که به سويش می آمد. هر قدرنزديک تر می شد، قلبش تند تر می زد. حالا ديگر آن موجود دوپا رسيده بود کنار ميز. خم شد. دستش را باز کرد. دنيا پيش چشم سيب سرخ، تيره و تار شد. انتخاب شده بود. احساس کرد ارتفاعش بيشتر و بيشتر می شود. حالا ديگر حرکتش کمتر شده بود. روی پوست قرمزش نسيم گرم نفسی را شنيد. اما زياد طول نکشيد. تا اين که ضربه ای در پايين بدنش تجربه کرد. همه جا روشن شد. فکر کرد کارش ديگر تمام شده.
کمی که گذشت، چشمانش را باز کرد. ناگهان خود را روی همان پيش دستی يافت. با حيرت چرخی زد و ديد که يکی از همسايه های زردپوستش نيست. در سرمستی خورده نشدن، فرشته نگهبانش را شکر کرد. با خود فکر کرد که آن موجود عظيم حتما سيب زرد را بيشتر دوست داشته. آن قدر خوشحال بود که لحظه ای گمان کرد روياست. بعد ديد آن يکی همسايه اش هم بالا رفت.
چند روز بعد، مرد آمد. سمت ميز شد. سيب گنديده ای را از پيش دستی برداشت و داخل سطل زباله انداخت.
December 16, 2008
به توم فکر می کنم. کجا می تواند باشد. چه می کند. توانسته کاری از پيش ببرد؟ کسی را با خودش همراه کرده؟ نقشه هاش را عملی می کند؟... به جادها فکر می کنم. تخيلم پرواز می کند، می رود تا تاريخ پشت سر. تا دردهای مردمی که نفسشان بريده. ملتی که کارد رسيده به استخوانشان. آدم هايی که ديگر آرزويی نداشتند جز سير کردن شکم و يافتن سقفی برای خانواده شان. خانواده هايی که از همه چيزشان برای ديگران گذشتند.
«خوشه های خشم» را تمام کردم. کتابی آن قدر زنده که تصاويرش و آدم هايش هنوز جلوی چشمم هستند. آن قدر انسانی و تأثير گذار که بتواند انقلابی برپا کند. که حتماً هم در زمان خودش کرده. که شورها پديد آورده. که چشم ها بيدار کرده. که دست ها و قلب ها متحد کرده. توی گوشم فرياد جان اشتاين بک می پيچد:« اين ها نتايج است نه علل. نتايج، نه علل. نتايج، نه علل. علل عميق و ساده است. علل گرسنگی است... گرسنگی در يک روح يگانه، گرسنگی به خاطر شادی و امنيت واقعی که ميليون ميليون افزايش می يابد...».
December 13, 2008
شب ها، شب های اوهام است. شب های غلتيدن روی تخت. شب های سر بر بالشِ هيچ. در تمنای رويای عميقِ زير سپيدارها. سوار بر نسيم. ميان شب بوها.
December 11, 2008
از آن عصرهايی است که بايد طاق باز دراز کشيد روی زمين. دره و پنجره ها را، بدون واهمه از سرما، بازگذاشت؛ و خيره شد به جايی... هرکجا. با يک موسيقیِ آرام، رها شوی در خيالاتت. بروی به هر جايی که می کشاندت. فارغ از همه ی فکرها و دل مشغولی ها... چه اعجازی می کند موسيقی، وقتی هوا هم همراهيش کند.
بلند می شوم و می روم کنار پنجره. نگاه می کنم به زمينی که گله به گله پوشيده شده از برف تازه باريده.سايه روشن آفتاب روی برف ها، و کوه های سفيد پشت شهر.
گاهی بی کاری هم چيز خوبی است؛ برای اين که آرام بگيری. فکرهات از هيجان بايستد و تلطيف شود. از خودت کنده شوی و رها شوی در خلا. از همه چيز؛ درس، کتاب، دانشگاه، آدم ها... بسپاری خودت را به جادویِ موسيقی و طعم شيرين خيال پردازی.