November 25, 2008

«- اگه اين جور باشه چی،توم؟
 - اگه اين جور باشه، مطلب زياد مهم نيست. من همه جا، هر جا رو نگاه بکنی تو سايه هسم. هر جا که برا سير شدن شکم مردم، جاروجنجالی راه بيفته، من همون جا هسم. هر جا که پليس بخواد يکی رو نقش زمين بکنه، من همون جا هسم. و اون طور که کيزی حس می کرد، من تو فرياد کسايی هسم که از زور گشنگی از کوره در ميرن و دادشون در مياد. من تو خنده ی بچه هايی هسم که گشنشونه و ميدونن غير از آبگوشت هيچی ندارن. وقتی که خونواده های ما چيزی روکه کاشتن و درو کردن، بذارن رو ميز خودشون. وقتی که تو خونه هايی زندگی کنن که با دست خودشون ساختن... باز هم من اونجا هسم. ميفهمی؟ من دارم مثل کيزی حرف ميزنم. از بسکی درباره ش فکر کردم، همون چيزها رو ميگم. خيلی وقتها حس می کنم که اينجاس. که می بينمش.»
خوشه های خشم، جان اشتاين بک، برگردانِ شاهرخ مسکوب و عبدالرحيم احمدی، انتشارات اميرکبير.

لينک مطلب