November 13, 2008

بيست و سوم آبان ماه شصت و پنج.

 تمام بدنم له و لورده است.خيلی درد داشت. همه جا يکهو سفيد و روشن شد. کمی که گذشت، توانستم چشم هام را نيمه باز کنم. اطرافم،موجودات غول پيکر سبزی ايستاده بودند. نفسم در نمی آمد. يکی از اين غول های سبز، مرا از پاهام گرفته بود. چپه، از پاها آويزان بودم.ناگهان روی کفل هام سوزش عجيبی احساس کردم. دهانم را باز کردم و با تمام توانم جيغ کشيدم. از صدايی که از دهانم می شنيدم ترسيدم. می خواستم برگردم به دنيای خودم، ولی آن ها مرا سفت و سخت گرفته بودند و تقلاهای من هيچ فايده ای نداشت. کله هاشان را طرف هم می کردند و چشم هاشان جمع می شد. آن ها می گويند به دنيا آمده ام. می گويند متولد شده ام.

ميخ نوشت: قبول که بچه ی حلال زاده به دايی اش می رود. حالا اگر روز تولد اين بچه سه روز با تولد دايی اش فرق داشته باشد چه؟!

لينک مطلب | نظرات3