November 10, 2008

    ديشب زنگ زدم تا ببينم در چه حالی است. گفتم: می ترسی؟ گفت: آره، خيلی. گفتم: نترس، ايشالله به سلامتی ميری و برمی گردی؛ يه پسر زشت و سياه سوخته هم به دنيا مياری. خنديد و گفت: نميای؟ گفتم: شرمنده؛ اگه ميتونستم، با سر ميومدم. گفت: اشکال نداره. فردا گوشی رو می گيرم جلوی دهنش تا صدای وق وق گريه ش رو بشنوی. خنديدم.
    امروز با زنگ مادر از خواب بيدار شدم. با خنده گفت: کجايی پسرم؟ دايی شدی!
    وقتی به خواهرکم فکر می کنم که حالا يک مامان کوچولو شده، يا به مادر که حالا شده مادربزرگ يا پدر که نوه دار شده، يا حتی خودم که دايی شده ام، خنده ام می گيرد. راستش، نمی توانم باور کنم.
    بايد سعی کنم توی اين مدت، قبل از اين که ببينمش، چند تايی دايی خوب پيدا کنم و ازشان بپرسم دايی خوب چه طوری  است.

لينک مطلب | نظرات2